پایان نامه ها

پایان نامه رایگان با موضوع اخلاق مراقبت، کودکان و نوجوان، کودکان و نوجوانان، مجازات اعدام

دانلود پایان نامه

شناختی فرد، متمرکز شده اند . گزینه دیگر، بر محتوای تفکر اخلاقی تاکید دارد که اشاره کننده به این موضوع است که هنگام قضاوت اخلاقی ، فرد چه دلایلی دارد. از نظریه مرحله ای کلبرگ، هنری (۱۹۸۳) فرمول بندی محتوایی مهّمی فراهم کرده و به این بحث می پردازدکه انتساب به منابع اقتدار اخلاقی است که مراحل ۲ ، ۳ ، ۴ ، ۵ و ۶ کلبرگ را متمایز می کند (وایت، ۱۹۹۶) . منابع اقتدار اخلاقی متمایز شده به از سوی هنری عبارتند از الف) نفع شخصی ب) خانواده ج) معلّم ، دوستان و رسانه د) بهزیستی جامعه پ) عدالت . مزیت فرمول بندی تازه هنری این است که درآن به منابع اخلاقی به عنوان مناسب و نامناسب نگاه نمی شود، بلکه این منابع،تفاوت هایی با هم دارند که این تفاوت ها ممکن است به طور پیوسته به تجارب اجتماعی خانواده وابسته باشند (وایت،۱۹۹۷).
تمایز قدرت و اقتدار
به نظر می رسد ارزشها در بین نسلها نسبتا ثابت است .تنش بین نسلها، زمانی روشن می شود که به سوالات زیر پاسخ داده شود: جوانها چه چیزی را به عنوان منابع اقتدار اخلاقی تشخیص می دهند و چه عواملی در مشروعیت این عوامل نقش دارند؟ اقتدار به عنوان قدرتی توصیف شده است که نیازی به تبیین دفاع ندارد. جوانان سوالاتی درباره مشروعیت اشکال قدرت دارند، که این سوالات به شیوه های مختلف مطرح می شود. به عنوان مثال، آنها ترس از معلم یا پیروی از والدین را به چالش می کشند (تاچون، ۲۰۰۰). خط بین قدرت مشروع در دنیای اخلاقی نوجوانان، پیچیده و بحث برانگیز است . اکثرا پژوهشگران تمایل دارند بین اخلاق فردی، ارزشهای گروه های دوستان ویژه ، ارزشهای رسمی و غیر رسمی و ارزشهای فرهنگ وسیع، تمایزی قائل شوند. درحالی که آنها قادرند میزانی از کنترل را روی دو سطح اولیه تمرین کنند، خود را در معرض مجموعه ای از ارزشهای جمعی می بینند که حفظ آبرو، مردم پسندی و عرف را به آنها گوشزد می کند. همچنین نوجوانان بین سیستم های ارزشی رسمی و سیستم های ارزشی فرضی، تفاوت قائل می شوند (تامسون۱ و هلند۲، ۲۰۰۲).
اشکال سنتی اقتدار، همچون پلیس و رهبران مذهبی، در نزد نوجوانان احترام کمتری دارد .آنها تبیین می کنند که احترام باید به طور ارادی کسب شود و اقتدار به دست آید و شایستگی اثبات گردد .این اخلاق متقابل، به طور ویژه ای در بحث های نوجوانان از هدف وکاربرد قوانین مدرسه و رفتار معلمان، آشکار است . زمانی که نوجوانان، معلمان را در قالب اقتدار اخلاقی در نظر نمی گیرند ، به طور دقیق آنها را زیر نظرمی گیرند، تا مشخص شود آیا آنها ارزشمند هستندیا نه؟(همان).
مجموعه ای از مطالعات درآمریکا وکره نشان داده است که قضاوت های اخلاقی کودکان و نوجوانان، با توجه به منابع قدرت شکل نمی گیرد؛ چرا که آنها درچنین موقعیت هایی، فهمی جزئی از نقشها وقضاوت های بزرگسالان و همسالان دارند .این مجموعه تحقیقات به طور مستقیم، رویدادهای متفاوت فهم کودکان را از اقتدار بررسی کرده اند، که نتایج گویای این است که کودکان به والدین به عنوان تنها منبع اقتدار، نگاه نمی کنند. همچنین فرزندان در موقعیت های مختلف، والدین را به عنوان منبع اقتدار در نظر نگرفته ، تصور نمی کنند که والدین در مورد مسائل مختلف، اطلاعات کامل دارند و به عنوان تنها ملاک در تعیین درستی یا نادرستی هستند( هارت۱ ومارکی۲، ۲۰۰۴).
در ارزیابی دستورات صادرشده ازمنابع اقتدار کودکان، بیشترین بها به همسالان اختصاص یافته است و در موقعیت هایی همچون مدرسه به بزرگترها اهمیت چندانی نمی دهند و ضرورتا خود را موظف نمی دانند توجه بیشتری به بزرگسالان داشته باشند. همچنین کودکان برای قلمرو قدرت در موسسات یا بافت های اجتماعی مرزهایی درنظر می گیرند .این ویژگی های مرتبط با قضاوت کودکان، از طریق تحقیقات مختلف آشکار شده است.که هدف اصلی این تحقیقات، بررسی این نکته بوده است که کودکان اعمال و دستورات صادرشده از سوی اشخاص متفاوت (بزرگسالان و همسالان ) را چگونه ارزیابی می کنند و یا اینکه در موقعیت های مختلف چه برداشت هایی از دستورات صادر شده دارند(کیم۳ ،۱۹۹۸).
جنسیت و استدلال اخلاقی
مسائل مربوط به جنسیت و اخلاق ، در طول دو دهه گذشته نه فقط در حوزه روان شناسی اخلاق که موضوع اصلی در این حوزه بوده، در علوم اجتماعی ، علوم انسانی و حوزه های وسیع تر نیز، توجهات فراوانی را برانگیخته است . در سال های اخیر، بسیاری از این مباحثات پرهیجان فروکش کرده است و به نظر می رسد اکنون فرصت مناسبی برای مرور جایگاه فعلی آن در این حوزه است (لارنس۴،جی،۱۹۸۳، ترجمه جهانگیرزاده،۱۳۸۹).
در طول دو دهه گذشته ، ادعاهای زیادی درباره جنسیت و اخلاق، مطرح شده است . با توجه به این که حوزه اخلاق برای تعریف خود فرداهمیت فراوانی دارد (بیشتر افراد خود را اخلاقی می دانند) وبی گمان بسیار ارزشیابانه است ، هرگونه ادعایی درباره تفاوت در این جنبه باید با احتیاط و دقت خاص – نه فقط با توجه به مسائل نظری و تجربی ، بلکه با در نظر گرفتن اصول ایدئولوژیک و علمی – مورد بررسی قرار گیرد . مرور دقیق نظریه های روان شناختی و شواهد تجربی مرتبط، به شیوه ای مثبت به گفتگوی مستمر درباره این مسائل کمک می کند.
مباحث فعلی درباره جنسیت و اخلاق، از مطالب گذشته درباره آثار دو نظریه پردازی که از بعضی جهات روان شناسی اخلاق معاصر را زیر نفوذ خود گرفته اند ،یعنی لارنس کلبرگ (۱۹۶۹ ، ۱۹۸۱ ، ۱۹۸۴) و کارول گیلیگان (۱۹۷۷ ، ۱۹۸۲) نشأت گرفته است. علی رغم بحث های اخیر کلبرگ – گیلیگان ، باید در نظر داشت که ا
ین موضوع یک مساله پر سابقه و دیرین است . در طول تاریخ، برای مردان و زنان، ویژگی های اخلاقی متفاوت (و گاهی ارزش های اخلاقی متفاوتی) مطرح شده است . نگاهی به جوامع مردسالار، حاکی از انکار جایگاه عمومی و نهادی رهبری اخلاقی زنان و تقلیل نقش آنها به قلمرو خانوادگی است . زنان جامعه ما در موضوع رهبری در قلمروهای قضایی ، سیاسی ، مذهبی ، تجاری، دانشگاهی و … (اگر چه این قلمروها متضمن برتری و رهبری اخلاقی نیستند) نماینده ای ندارند. بر خلاف دیدگاه تاریخی، که متضمن برتری و رهبری اخلاقی مردان است ، باید گفت که زنان برای انتقال استانداردهای اخلاقی برتر خود به زندگی اجتماعی ، جنبش های بسیاری را آغاز کرده و پیش برده اند ، که از میان آنها می توان به جنبش بهبود وضعیت رفاه کودکان در طول انقلاب صنعتی (که به قوانین کار کودک و تحصیل همگانی منجر شد)، جنبش حق رأی و جنبش خویشتن داری (در مصرف مشروبات الکلی) (ترونتو،؛۱۹۹۳) اشاره کرد. در جامعه معاصر نیز زنان و مردان ، درباره مسائل اخلاقی مهمی مثل مجازات اعدام ، سقط جنین ، خشونت خانوادگی ، کنترل سلاح و جنگ ، اغلب نگرش های متفاوتی دارند.
فلاسفه اخلاق نیز در طول قرن ها (مثلاً : فیلو، آگوستین، آکویناس، دکارت ،کانت، روسو، هگل) ایده
تفاوتهای جنسیتی در اخلاق را تداوم بخشیده اند، و مردان اغلب با برداشت عقلانی از اخلاق و زنان با برداشتی
عاطفی از آن مشخص شده اند ( همان منبع)
چه بسا بتوان فلاسفه را به دلیل بیان مشروح و تا اندازه ای بدون مدرک مشاهدات خود معذور دانست؛ اما روان شناسان از هدایت داده های تجربی در این مسئله بهره می برند . فروید (۱۹۲۷) درباره جنسیت و اخلاق، به جمع بندی زیر رسید، که این اظهار نظر ، به شدت او را بد نام کرد.
“من نمی توانم از این فکر بگریزم(اگر چه در ابراز آن تردید دارم) که سطح هنجار اخلاقی زنان ، متفاوت از مردان است . فراخود زنان ، بر خلاف مردان ، مستحکم ، غیر شخصی و ناوابسته به خاستگاه عاطفی آن نیست . ویژگی های شخصیتی که منتقدان هر دوره، علیه زنان طرح می کنند – این که آنها نسبت به مردان، عدالت را کمتر درک می کنند ، برای تن دادن به الزامات مهم زندگی آمادگی کمتری دارند و در قضاوت های خود، بیشتر تحت تأثیر احساسات عاطفی و خصمانه قرار می گیرند- همگی به خوبی تفاوت در شکل گیری فرامن آنها را که قبلاً بدان اشاره کردیم ، تبیین می کند..
فروید دلیل ناپختگی اخلاقی نسبی زنان را نقصان در همسان سازی با والد همجنس و متعاقب آن نقصان در شکل گیری فراخود می داند؛یعنی، بخش تفکیک ناپذیر الگوی او در باره رشد روانی جنسی؛ اما اذعان می کند که دیدگاه او، حدسی و مبتنی بر چند مورد محدود است و به اثبات تجربی نیاز دارد . دیدگاه های تبیینی فروید در مورد عقده های اُدیپ و الکترا ، در نهایت ، غیر قابل آزمون قلمداد شد و با افول نظریه روان تحلیل گری ، مفهوم تفاوت های جنسیتی در حوزه اخلاق ، برای چند دهه درحاشیه مانده، تا اینکه در سالهای اخیر هیچ نظریه پرداز مهم دیگری در حوزه رشد اخلاقی، تفاوت های جنسیتی را بخشی اصلی از الگوی خود قرار نداد.
این موضوع را کارول گیلیگان در مقاله ای تأثیرگذار در مجله بررسی های تربیتی هاروارد و در پر فروش ترین کتاب خود ، تحت عنوان “صدایی متفاوت” (۱۹۸۲) و در بافت تفوق فمینیسم در آمریکا احیا کرد . ادعای اصلی گیلیگان آن بود که اخلاق زنان به لحاظ کیفی از اخلاق مردان متفاوت است؛ او استدلال اخلاقی زنان را با عنوان اخلاق مراقبت و استدلال اخلاقی مردان را با عنوان اخلاق عدالت توصیف کرد . این جهت گیری های اخلاقی متفاوت ، انعکاس تفاوت جنسیتی عمیق در جهت گیری اساسی زندگی تلقی گردید . ادعای دوم گیلیگان این بود که نظریه های تأثیر گذار درباره رشد انسان (نظریه های فروید، پیاژه ، اریکسون ، لاوینسون ، مک کللند و به خصوص کولبرگ) دارای سوگیری علیه تجارب زنان هستند . او مدعی شد ، نظریه اخلاقی کلبرگ به طور ویژه و در عین داشتن بیشترین ارتباط با روان شناسی اخلاق، صدای متفاوت اخلاقی زنان را نادیده گرفته یا از آن سوء تعبیر کرده و آنها را از لحاظ اخلاقی ناقص دانسته است .
نظریه گیلیگان در باره جهت گیری های اخلاقی
گیلیگان (۱۹۷۷، ۱۹۸۲، b 1986، ۱۹۸۷ و هنمر ، ۱۹۹۰ ؛ گیلیگان ، وارد و تیلور، ۱۹۸۸؛ گیلیگان و ویگینز ، ۱۹۸۷) معتقد است که مردان و زنان درواقع از لحاظ جهت گیری اساسی زندگی ، به ویژه در برداشت از خود و اخلاق متفاوت بوده و مسیرهای رشدی متفاوتی را دنبال می کنند . جهت گیری اخلاقی برای سازمان دهی و درک قلمرو اخلاقی، یک چار چوب متمایز از جهت مفهومی است . گیلیگان ادعا می کند که نوعی جا به جایی گشتالتی بین جهت گیری های مراقبت و عدالت وجود دارد و گاهی از خطای حسی چهره – گلدان برای نشان دادن ارتباط بین آنها ، استفاده می کند (لوید۱۹۸۳نگیرز، ترجمه جهانگیرزاده،۱۳۸۹).
او معتقد است مردان به دلیل برداشت فردگرایانه و مستقل از خود ، عینیت خشک ، قرار دادن هویت بر اساس حرفه و گرایش به قوانین یا اصول انتزاعی و بی طرفانه ، در واقع دارای جهت گیری عدالت هستند ( که گاهی با عنوان جهت گیری حقوق به آن اشاره می شود). بدین ترتیب ، او معتقد است مردان نوعاً تعارض های اخلاقی را به تعارض حقوق ربط می دهند ، و این جهت گیری اخلاقی به خوبی ، هم در فلسفه اخلاق و هم در روان شناسی اخلاق مطرح شده است .
از سوی دیگر، وی معتقد است که زنان اغلب دارای جهت گیری مراقبت اند ،که گاهی اوقات با عنوان جهت گیری واکنشی بدان اشاره می شود
؛ زیرا خود را در ارتباط با دیگران و وابستگی متقابل با دیگران می بینند، هویت خود را بر اساس روابط نزدیک با دیگران بنا می کنند ، مراقبند به دیگران آسیب نرسانند و آنها را به خطر نیندازند و نگران سلامتی خود و دیگران و هماهنگی روابط در موقعیت های عینی هستند . بدین ترتیب او معتقد است زنان تعارض های اخلاقی را بیشتر مربوط به تعارض مسئولیت ها می دانند . گیلیگان مدعی است اخلاق مراقبت «زنان» ،به نحو شایسته ای در فلسفه اخلاق و نظریه های رشد انسان مطرح نشده است . یادآوری این نکته مهم است ( و گیلیگان بر این نکته تأکید دارد) که این جهت گیری های اخلاقی ، مرتبط با جنسیت اند نه مخصوص جنسیت .
نظریه گیلیگان (۱۹۸۲) ایجاب کننده یک ملاحظه روش شناختی است .او معتقد است که جهت گیری مراقبت به هنگام استدلال درباره معماهای اخلاقی زندگی واقعی، به خوبی

دیدگاهتان را بنویسید