پایان نامه ها

پایان نامه رایگان درباره شاهنشاهی هخامنشی، اسکندر مقدونی، کمک رسانی

دانلود پایان نامه

مهتر آن مرد پیر

که چون تو سرافراز مردی دبیر

اگر در پزشکیت بهره بدی

وگر نامت از دور شهره بدی

یکی تاج نو بودیی بر سرش

به ویژه که بیمار شد دخترش

بدو گفت کاین دانشم نیز هست

چو گویی بسایم برین کار دست

بشد پیش خاتون دوان کدخدای

که دانا پزشکی نوآمد بجای

بدو گفت شادان زی و نوش خور

بیارش مخار اندرین کار سر

بیامد بخرّاد برزین بگفت

که این راز باید که داری نهفت

برو پیش او نام خود را مگوی

پزشکی کن از خویشتن تازه روی

به نزدیک خاتون شد آن چاره‏گر

تبه دید بیمار او را جگر

بفرمود تا آب نار آورند

همان ترّه جویبار آورند

کجا ترّه گر کاسنی خواندش

تبش خو است کز مغز بنشاندش

بفرمان یزدان چو شد هفت روز

شد آن دخت چون ماه گیتی فروز

(همان: ۱۲۷۹/ ۲۵۵۴-۲۵۴۳).
چنین گفت با مهتر آن مرد پیر

که چون تو سر افراز مردی دبیر

اگر در پزشکیت بهره بدی

و گر نامت از دور شهره بدی

یکی تاج نو بودیی بر سرش

بویژه که بیمارشد دخترش

بدو گفت کاین دانشم نیز هست

چو گویی بسایم برین کاردست

بشد پیش خاتون دوان کدخدای

که دانا پزشکی نو آمد بجای

بدو گفت شادان زی و نوش خور

بیارش مخار اندرین کار سر

بیامد بخرّاد برزین بگفت

که این راز باید که داری نهفت

برو پیش او نام خود را مگوی

پزشکی کن از خویشتن تازه روی

بنزدیک خاتون شد آن چاره گر

تبه دید بیمار او را جگر

بفرمود تا آب نار آورند

همان ترّه جویبار آورند

کجا ترّه گر کاسنی خواندش

تبش خواست کز مغز بنشاندش

بفرمان یزدان چو شد هفت روز

شد آن دخت چون ماه گیتی فروز

(همان: ۱۲۷۹/ ۲۵۴۳-۲۵۵۴).

۴-۲-۳-۲ کیکاووس
کاووس شاه پس از آن‏که از دیوی اسیر وصف سرسبزی مازندران را می‏شنود، روی بدان سامان می‏نهد.
که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه برو بومش آباد باد

اما در جنگ با دیوان خود و سپاهیانش اسیر می‏شوند و چشمشان کور می‏شود. پزشکان درمان چشم کاووس شاه را چکاندن سه قطره از خون دل و مغز دیو سپید در چشمان او می‏دانند. رستم آماده کارزاری می‏شود و بقیه ماجرا. در این‏جا نیز نابغه ایران زمین در خلال ذکر داستان باز هم به نکته‏ای درمانی و نحوه کمک رسانی به آسیب‏دیدگان توسط رستم پهلوان اشاره می‏کند که با توجه به توصیه‏های مرد فرزانه پزشک به این کار همت می‏گمارد.
به غار اندرون گاه دیو سپید

کزویند لشگر به بیم و امید

توانی مگر کردن او را تباه

که اویست سالار و پشت سپاه

سپه را ز غم چشم‏ها تیره شد

مرا چشم در تیرگی خیره شد

پزشکان به درمانش کردند امید

به خون دل و مغز دیو سپید

چنین گفت فرزانه مردی پزشک

که چون خون او را به سان سرشک

چکانی سه قطره به چشم اندرون

شود تیرگی پاک با خون برون

(همان: ۱۴۴/ ۵۵۰-۵۵۵).

۴-۲-۳-۳ اسکندر
دوران هخامنشی در‌ تاریخ‌ ایران(و‌ تاریخ خاور دور،خـاور مـیانه‌ و خـاور نزدیک) نقش بزرگ و اساسی داشته است،زیرا امپراطوری‌ هخامنشی موفق گردید روزگاری‌ بس دراز و در قلمرویی پهناور (از کرانه‌های شرقی مدیترانه تـا مرزهای غربی هند) صلحی پایدار‌ و شرایطی مساعد جهت شکوفایی‌ بازرگانی‌ بین المللی و پیشرفت‌های‌ اقتصادی و فـرهنگی پدید آورد. «حمله‌ی اسکندر مقدونی به ایران،آفتاب عمر شاهنشاهی‌ هخامنشی رو به زوال نهاد و آن‌گاه که در نبردی جان‏کاه در کنار خلیج‌ اسکندرون‌ سراپرده و حرم سلطنتی به تصرف اسکندر درآمد، غروب‌ شاهنشاهی هخامنشی فرا رسید و نهایتاً مرگ داریوش سوم (۳۳۰ ق. م) به دسـت یاران خود به همه‌ی آرزوها و آمال رهبران آن دوران از کشورمان نقطه‌ی پایان‌ نهاد» (صدری و شبانیان، ۱۳۸۴ :۵۳). پس از بازگشت اسکندر از مصر زمانی که از فرات گذشته و به سوی داریوش می‌رفت،در بین راه ملکه‌ زن‌ داریوش‌ سوم‌ درگذشت.اسکندر ازمرگ او بسیار متأثر‌ گردید‌ و حتی گریه کـرد واو را بـا تجلیل بسیار به خاک سپرد. «اسکندر نسبت به خانواده‌ی داریوش‌ سوم با رأفت و مهربانی بسیار رفتار نموده‌ و از‌ کشته شدن وی به دست‌ یارانش قلبا اظهار تأثر‌ کرده، ضمن‌ مجازات قاتلین دستور داد تا جنازه ی داریوش سـوم را بـا تـجلیل و احترام فراوان به خاک سـپارند» (پیرنیا، ۱۳۹۴: ۱۳۳). به‌ پیروی از هـمین‌ سـیاست‌ بود‌ که اسکندر ضمن تنبیه افرادی که اقدام‌ به نبش قبر کوروش‌ نموده بودند، دستور داد تا استخوان‏های کوروش‌ بزرگ را با احترام فراوان مجدداً در مـقبره‌ی او نـهاده ونـسبت به تعمیر و‌ مرمت‌ مقبره‌ اقدام نمایند. در مقبره را بـا دیـواری سد کردند و مهر اسکندر را نیز‌ بر‌ آن زدند. اسکندر آن‌گاه، عازم تصرف شوش گردید و پس از تصرف آن شهر که در آن زمان پایتخت‌ زمستانی‌ پادشاهان‌ هخامنشی بود، دستور داد تـا خـانواده ی سـلطنتی ایران در قصر سلطنتی شوش سکونت کنند و سپس‌ خود‌ عازم تصرف تـخت جمشید گردید.
«‏فاتح بزرگ مقدونی پس از استیلا برکشور هخامنشی دریافت‌ که چنانچه قصد فرمانروایی بر کشور پارسی‌ها را‌ دارد، می‌بایستی‌ بـه‌ مـردم ایران و به ویژه دولتمردان ایر
انی به دیده‌ی احترام‌ نگریسته و آنان را‌ در‌ امور حکومت شریک سازد.از ایـن رو نـه تـنها به‌ بسیاری از دولتمردان ایرانی، مناصب و مقاماتی شایسته در‌ حکومت‌ خود داد» (صدری و شبانیان، ۱۳۸۴ :۵۳).
در شـاهنامه فـردوسی، تاریخ اسکندر از توصیف جنگی بین داراب‌ و حاکم یونان، فیلافوس شروع می‌شود. اسکندر از پرداخت حق بـه داراب امتناع مـی‌کند و به این سبب جنگی در می‌گیرد کـه بـه پیروزی اسـکندر مـی‌انجامد. اسکندر سـپس علیه شاه هند، فـور، اقدام‌ می‌کند‌ و در جنگ تن‌به‌تن او را می‌کشد. ملاقات با برهمنان در اسکندر تاثیر بسیاری می‌گذارد؛ آنان اسکندر را سرزنش می‌کنند کـه در جـنگ‌های بی‌رحمانه خون‌ مردم‌ بی‌گناه را می‌ریزد.اسکندر نـیز تـصمیم‌ مـی‌گیرد‌ کـه از ایـن پس فقط در راه نجات بـشریت بـا ستمکاران بجنگد.
«گاهی‌شاعر، اسکندر را به عنوان انسانی بی‌رحم و بی‌انصاف توصیف می‌کند، مثلا اشاره‌ می‌کند‌ که اسکندر بعد از‌ تـسخیر‌ سـند دسـتور می‌دهد که مردم را بکشند.ولی با گذشت زمـان سـعی مـی‌کند اخـتلاف را از راه صـلح رفـع کند. برخلاف اسکندر آبای که شخصیت ثابتی دارد، اسکندر فردوسی پیوسته در حال‌ تحول‌ است. اخلاق اسکندر فردوسی تحت‌تأثیر رویدادهای گوناگون و همچنین بعد از صحبت با فیلسوفان و برهمنان پرورش می‌یابد و از شاه جوان غافل به حـاکم عاقل و عادلی تبدیل می‌شود» (سیتوا، ۱۳۸۵: ۱۱۶-۱۱۷).
اسکندر وقتی که گذرش به هندوستان می‏افتد، با خردمندان و دانایان بسیاری روبه‏رو می‏گردد. فیلسوفان و پزشکانی که با او رایزنی‏ها می‏کنند و از سلامتی جسمی و روح با او سخن‏ها می‏گویند. در این راستا از پزشکی سخن به میان می‎آید که وقتی آب ریزش چشمان مردم را می‎بیند درد آن‎ها را می‎فهمد و پرخوری را نکوهش می‎کند و توجه به کیفیت غذا را مهم می‎داند.
بفرمود تا رفت پیشش پزشک

مطلب مشابه :  پایان نامه با موضوعزندگی کاری، کیفیت زندگی کاری، کیفیت زندگی، کتابداران

که علت بگفتی چو دیدی سرشک

سر دردمندی بدو گفت چیست

که بر درد زان پس بباید گریست

بدو گفت هر کس که افزون خورد

چو بر خوان نشیند خورش ننگر

نباشد فراوان خورش تن‏درست

بزرگ آنک او تن‏درستی بجست

(شاهنامه، ۱۳۸۰: ۸۱۰/ ۳۹۷-۳۹۲).

آن گاه از ساخت دارویی که از گیاهان مختلف فراهم آمده و سبب تندرستی و شادی دل می‎گردد، یاد می‎کند و به اسکندر می‏گوید‏:
بیامیزم اکنون تو را دارویی

گیاها فراز آرم از هر سویی

که همواره باشی تو زان تندرست

نباید به دارو تو را دست شست…

شوی بر تن خویشتن کامگار

دلت شاد گردد چو خرم بهار

همان رنگ چهرت به جای آورد

به هر کار پاکیزه رای ‎آورد

نگردد پراگنده مویت سپید

ز گیتی سپیدی کند نا امید

سکندر بد و گفت نشنیده‎ام

نه کس را ز شاهان چنین دیده‎ام

گر آری تو این نغز دارو به جای

تو باشی به گیتی مرا رهنمای

خریدار گردم تو را من به جان

شوی بی گزند از بد بدگمان

و را خلعت و نیکویها بساخت

زدانا پزشکان سرش بر فراخت

پزشک سراینده آمد به کوه

بیاورد با خویشتن زان گروه

ز دانایی او را فزون بود بهر

همی زهر بشناخت از پای زهر

گیاهان کوهی فراوان درود

بیفگند ز و هر چه بیکار بود

از و پاک تر یاک ها برگزید

بیامیخت دارو چنانچون سزید

تنش را به داروی کوهی بشست

همی داشتش سالیان تن‏درست

(همان: ۸۱۰/ ۳۹۶-۴۱۱).
اسکندر با استفاده از آن دارو آن چنان تندرست و شادمان می‎گردد گویا در شادکامی و آمیختن با اطرافیان کارش به افراط کشیده می‎شود، باز همان پزشک روزی با دیدن او و سستی تنش می‎فهمد که در خوشی و شادکامی افراط کرده او را نهی می‎کند و راز تندرستی را درمیانه روی می‎داند.
بفرمود تا رفت پیشش پزشک

مطلب مشابه :  پایان نامه با موضوعاسترس شغلی، رضایت شغل، کیفیت زندگی، رضایت شغلی

که علت بگفتی چو دیدی سرشک

سر دردمندی بدو گفت چیست

که بر درد زان پس بباید گریست

بدو گفت هر کس که افزون خورد

چو بر خوا ن نشیند خورش ننگرد

نباشد فراوان خورش تن درست

بزرگ آنک او تن درستی بجست

بیامیزیم اکنون ترا دارویی

گیاها فراز آرم از هر سوی

که همواره باشی تو زان تن درست

نباید بدارو ترا دست شست

(همان: ۸۱۰/ ۳۹۷-۳۹۲).

۴-۲-۳-۴ آمدن منیژه بر سر چاه
مثنوی بیژن و منیژه،‌ ۱۲۸۴‌ بیت از شاهنامه را در بر می‌گیرد.۳۷ بیت آغازین، به مقدمه اختصاص دارد کـه در آن دلیـل و چـگونگی سرایش بیژن و منیژه بیان می‌شود.
«بیژن و منیژه‌ داستان عشق منیژه دختر افراسیاب‌ و بیژن‌ فرزند گیو پهـلوان ایـرانی است. در طی ماجراهایی که به عـلت اطـاله‌ی کـلام از آوردن آن پرهـیز مـی‌شود، این دو به هـم دل مـی‌بازند و باز‌ هم‌ به دلیل اختلافات‌ همیشگی ایرانیان‌ و تورانیان، افراسیاب که از این ماجرا ناخشنود است، ابتدا دستور بر دار کردن و سپس بـا واسـطه‌گری پیـران‌ویسه دستور زندانی کردن بیژن را در چاه می‌دهد، داستان ایـن عـشق و بـلاهای حـاصل از آن، در نـهایت‌ با‌ ترفند و حمله‌ی رستم جهان پهلوان ایرانی به توران و نجات بیژن و منیژه از چنگ‌ تورانیان پایان می‌یابد» (مفتی، ۱۳۸۶: ۱۵۳).
بیژن به فرمان‌ کیخسرو‌ برای دفع گرازان‌ که باغ‏های ارمانیان را ویران کرده‏اند، می‌رود و پس از انجام این مأموریت، گرگین که‌ در ای
ن سفر با او همراه است او را فریفته بـه جـشنگاه منیژه دختر افراسیاب‌ می‌برد. منیژه‌ با دیدن بیژن بر او دل می‌بازد و چون هنگام بازگشت به شهر می‌رسد، به دستور منیژه‌ دارویی در شراب بیژن می‌کنند که بیژن با خوردن آن از هوش می‌رود و سپس‌ بیژن‌ را در چادری می‌پیچند و شـبانه بـه کاخ منیژه می‌برند.در آن‌جا دلدادگان چندین شبانه‌روز به‌ عیش‌ونوش می‌گذرانند تا این‌که سرانجام نگهبان کاخ از اوضاع درون کاخ خبردار می‌گردد و جریان را گزارش‌ می‌دهد. به‌ فرمان‌ افراسیاب سربازان به کاخ حمله‌ می‌برند و‌ بیژن‌ را مـی‌گیرند. افراسیاب بـه وساطت پیران از خون بیژن درمی‌گذرد، ولی دستور می‌دهد او را به چاهی ژرف بیندازند و منیژه را هم از‌ کاخ‌ بیرون‌ کنند. منیژه مدت‏ها با گدایی از این در و آن‌ در‌ به بیژن آب و نانی می‌رساند تا سرانجام رستم با پهلوانان دیگر در جامه‏ی بـازرگانان بـرای رهـایی بیژن به توران‌ می‌آید. رستم‌ بـیژن‌ را از چـاه‌ بیرون مـی‌کشد و پس از آن‌که ضرب شستی‌ هم به افراسیاب نشان می‌دهد به اتفاق بیژن و منیژه به ایران بازمی‌گردند و در ایران منیژه به همسری بیژن‌ درمی‌آید.
منیژه برهنه بیک چادرا

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه با موضوععملکرد شرکت، مالکیت نهادی، تقسیم سود، ساختار مالکیت

برهنه دو پای و گشاده سرا

کشیدش دوان تا بدان چاهسار

دو دیده پر از خون و رخ جویبار

بدو گفت اینک تراخان ومان

زواری برین بسته تا جاودان

غریوان همی گشت برگرد دشت

چو یک روز و یک شب برو بر گذشت

خروشان بیامد بنزدیک چاه

یکی دست را اندرو کرد راه

چو از کوه خورشید سر بر زدی

منیژه زهر درهمی نان چدی

همی گرد کردی بروز

دیدگاهتان را بنویسید