مردمشناسی در آثار سعدی- قسمت ۷

مردمشناسی در آثار سعدی- قسمت ۷

معمولاً قبل از نبرد و روبارویی ، قاصدان و رسولان بین دو طرف رد و بدل می­شدند تا مگر بدون خونریزی صلح و آرامش در میان دو کشور یا منطقه حکم فرما شود و اگر هیچ یک از دو طرف حاضر به قبول شرایط نمی­شد بین آنها جنگ در می­گرفت، نیروهای مهاجم در نزدیک­ترین نقطه به مقرّ دشمن خیمه می­زدند ولشکریان در آنجا مستقر و مهیّای جنگ می­شدند، سعدی این نقطه را در فاصله یک روز راه مانده تا لشکر دشمن پیشنهاد می کند:
میان دو لشکر چو یکروزه راه بماند، بزن خیمه بر جایگاه (سعدی/ بوستان ۵۱:۱۳۵۹)
نبرد معمولاً با نواخته شدن شیپور یا فرو کوفتن کوس جنگ از طرف نیروهای مهاجم آغاز می­شد:
کنون دست مردان جنگی ببوس نه آنگه که دشمن فروکوفت کوس (سعدی/ بوستان ۵۱:۱۳۵۹)
لشکر به چندین بخش تقسیم می­شد: پیش قراولان، جناح راست، جناح چپ، قلب ارتش و ساقه.
طلایه داران یا یزک، پیشروی لشکر بودند:
سعدیا لشکر سلطان غمش ملک وجود هم بگیرد که دمادم یزکی می ­آید (سعدی/غزل ها ۲۸۳:۱۳۸۵)
حذر کار مردان کار آگه است یزک سد رویین لشکرگه است (سعدی/ بوستان ۵۴:۱۳۵۹)
پادشاه یا فرمانده در قلب لشکر قرار می­گرفت:
مگر شاهنشه اندر قلب لشکر نمی ­آید که رایت سرنگون است (سعدی/قصاید ۷۸۱:۱۳۸۲)
گاهی نیروهای مدافع تصمیم می­گرفتند با عقب نشینی به شهر و بستن دروازه­های آن به مقابله با دشمن بپردازند؛ این کار معمولاً زمانی صورت می­گرفت که تعداد نیروهای دشمن خیلی بیشتر از تعداد مدافعان بود و اغلب در شهرهایی که از برج و بارو ودیوارهای مستحکم برخوردار بودند انجام می­شد؛ مدافعان با تکیه بر این موهبت، نیروهای خود را در شهر متمرکز کرده و راه­هایی چون پرتاب تیر و سنگ یا ریختن آب جوش ، قیر و روغن داغ از دیوارهای شهر بر سر دشمن و همچنین حمله­های غافلگیر کننده و چریکی در شب به مبارزه با دشمن می­پرداختند:
(( برو با دوستان آسوده بنشین چو بینی در میان دشمنان جنگ
وگر بینی که باهم یک زبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ)) (سعدی/ گلستان ۱۶۳:۱۳۸۱)
سنگ بر باره حصار مزن که بود از حصار سنگ آید (سعدی/ بوستان ۵۵:۱۳۵۹)
شب تیره پنجه سوار از کمین چو پانصد به هیبت بدرد زمین (سعدی/ بوستان ۵۱:۱۳۵۹)
از لطایف عبید است که:
(( قزوینی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود، از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت: ای مردک کوری؟ سپر به این بزرگی نمی­بینی سنگ بر سر من می­زنی.)) (عبید ۳۶۸:۱۳۴۳).
این روش با وجودن داشتن مزایای مختلف معایبی نیز داشت؛ یکی از این معایب، احتمال تمام شدن آذوقه و حتّی آب آشامیدنی در صورت به درازا کشیدن مدّت محاصره بود، این محاصره­ها گاه یک سال و حتّی بیشتر، به درازا می­کشید که در نهایت در بیشتر اوقات به تسلیم شدن مدافعان می­انجامید؛
چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار گرفتی به زندانیانش سپار (سعدی/ بوستان ۵۵:۱۳۵۹)
در مقابل، نیروهای مهاجم نیز برای ورود به شهر و شکست دشمن، از حربه­های گوناگونی چون پرتاب سنگ و خرپشته­های آتشین بوسیله­ منجنیق­ها و ایجاد رخنه در دیوار شهر، استفاده می­کردند.
حصار قلعه­ی یاغی به منجنیق مده به بام قصر برافکن کمند گیسو را (سعدی/غزل ها ۱۹۸:۱۳۸۵)
تفاوت بین نیروهای مهاجم و مدافع معمولاً از اختلاف طرح و رنگ لباس­های سربازان قابل تشخیص بود، برای همین، گاهی گروهی از سربازانی که در محاصره­ی دشمن قرار می­گرفتند یا شکست خود را حتمی می­دیدند، برای زنده ماندن و اینکه قابل شناسایی نباشند، لباس دشمن را در بر می­کردند، سعدی هم به این موضوع اشاره می­ کند:
(( چو بینی که لشکر زهم دست داد به تنها مده جان شیرین به باد
اگر بر کناری به رفتن بکوش وگر در میان، لبس دشمن بپوش )) (سعدی/ بوستان ۵۱:۱۳۵۹)
نیز گاهی با تکرار جمله­ «الامان الامان» از دشمن امان می­خواستند و در صورت امان گرفتن، سلاح­های خود را بر زمین افکنده و تسلیم می­شدند.
به کمندی دَرَم که ممکن نیست رستگاری به الامان گفتن (سعدی/غزل ها ۱۲۳:۱۳۸۵)
مبادله­ اسرا. گاه پس از آتش بس و پایان جنگ دوطرف نبرد به مبادله­ اسرا می­پرداختند، در این مبادله­ها بیشتر سرهنگان و نامداران دوطرفِ جنگ که در دست دشمن اسیر شده بودند معاوضه می­شدند، گاهی نیز اسرا با پرداخت فدیه آزاد می­شدند:
((از گذشته رسمی پابرجا است که به آن «فدیه» می­گویند. پرداخت مال برای رهایی از اسارت را فدیه گویند و خود سعدی در حکایتی از گلستان به این موضوع اشاره می کند که با پرداخت ده دینار فدیه توسط یکی از دوستانش از قید اسارت فرنگ آزاد گردید.)) (ستوده ۱۱۷:۱۳۸۸)
سعدی شاهان و مردان جنگ را به درنگ در کشتن اسیران دشمن پند می­دهد تا اگر سرداری از نیروهای خودی به دست دشمن اسیر افتد با کشتن اسیر دشمن فرصت مبادله­ اسرا از بین نرود.
به هر طریق که باشد اسیر دشمن را
توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست (سعدی/غزل ها ۱۵۲:۱۳۸۵)
جنگ ابزار
سعدی در بیان مقاصد گوناگون حماسی، غنایی و حکمی خود هرگز در نمی­ماند و متناسب­ترین جامه­ها را بر تن مفاهیم مورد نظر خویش می­آراید، به همین جهت با به­ کارگیری مجموعه عوامل زبانی، هنرمندی­های معنوی و رعایت اصول و قواعد حاکم بر ادب، کلامش را مظهر سخن فصیح و بلیغ و مناسب با اقتضای حال و مقام می­سازد و در بیان حماسی خود نیز مجموعه­ عواملی که لازمه­ی جنگاوری­ها و دلاوری­ها است سود می­جوید. از همین­جا است که جنگ افزارها هم در بیان حماسی و هم در کلام غنایی سعدی جایگاهی ممتاز می­یابند و او نه تنها از نام فارسی بسیاری سلاح­ها و لوازم نبرد و اصطلاحات رزمی که فردوسی بکار بده است استفاده می­ کند، بلکه نام عربی برخی از جنگ­افزارها را نیز بر آن مجموعه می­افزاید. (ذکر جمیل سعدی ۹۲:۱۳۶۹)
جنگ ابزارهایی که در آثار سعدی از آن­ها یاد شده است به شرح زیر است:
بلارک. نوعی فولاد جوهردار، شمشیر بسیار جوهر.(معین)
چو ابر اسب تازی برانگیختم چو باران بلارک فروریختم (سعدی/ بوستان ۱۲۸:۱۳۵۹)
بیلک. نوعی پیکان شبیه بیل کوچک، پیکان شکاری، تیر دوشاخه.(معین)
یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید بیلک ز بیل (سعدی/ بوستان ۱۲۹:۱۳۵۹)
پیکان. آهن سر تیر و نیزه، فلزی نوک دار که بر سر تیر و نیزه نصب کنند.(معین)
که در سینه پیکان تیر تتار به از نقل ماکول ناسازگار (سعدی/ بوستان ۱۳۰:۱۳۵۹)
مانند دیگر جنگ ابزارها، پیکان را نیز از پولاد می ساختند:
ندیدمْش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست (سعدی/ بوستان ۱۲۷:۱۳۵۹)
تبرزین. نوعی از تبر که سپاهیان در پهلوی زین می­بستند و درویشان در دست می­گرفتند.(معین)
زره پوش را چون تبرزین زدی گذر کردی از مرد و بر زین زدی (سعدی/ بوستان ۱۲۷:۱۳۵۹)
ترکش. جعبه یا کیسه­ای که در آن تیرهای کمان را در آن جا می­دادند و به پهلو می­آویختند؛ تیرکش، تیردان. (معین)
بینداخت شمشیر و ترکش نهاد چو بیچارگان دست برکش نهاد(سعدی/ بوستان ۷۲:۱۳۵۹)
از استاد حماسه است:
چو سیراب شد ساز نخجیر کرد کمر بست و ترکش پر از تیر کرد (فردوسی ۱۳۸:۱۳۸۷)
تیر. سلاحی افکندنی با نوکی تیز. سهم که در کمان نهند.(دهخدا)
هرکه بیفتاد به تیرت نخاست وان که در آمد به کمندت نجست (سعدی/ غزل ها ۸۰:۱۳۸۵)
از فردوسی پاکزاد است:
زمین شد به کردار دریای قیر همه موجش از خنجر و گرز و تیر (فردوسی ۱۵۱:۱۳۸۷)
خشت. از سلاح­های پرتابی در جنگ­های گذشته به شکل نیزه­ی کوچک.سخن
نه در خشت و کوپال و گرز گران که آن شیوه ختم ­است بر دیگران (سعدی/ بوستان ۱۲۶:۱۳۵۹)
برآمد درخشیدن تیر و خشت تو گفتی هوا بر زمین لاله کشت (فردوسی ۱۶۲:۱۳۸۷)
خنجر. اسلحه­ای سرد معمولا از جنس فولاد به اندازه­ چاقویی بزرگ با تیغه­ای کج و برنده؛ دشنه. (سخن)
مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم ازو چون کباب (سعدی/ بوستان ۱۲۷:۱۳۵۹)
استاد فردوسی گوید:
گمان تو آن بد که هنگام جنگ کسی چون تو نگرفت خنجر به جنگ (فردوسی ۳۸۹:۱۳۸۷)
رمح. ر.ک به نیزه.
زوبین. نیزه­ی کوچکی که سر آن دوشاخ بود و در جنگ­های قدیم آن را به روی دشمن پرتاب می­کردند.
هوا بینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردت به زوبین و تیغ (سعدی/ بوستان ۵۱:۱۳۵۹)
سنان. سر نیزه، نیزه.(دهخدا)
دیده ی تنگ دشمنان خدای به سنان اجل سپوخته به (سعدی/غزل ها ۱۵۹:۱۳۸۵)
در شاهنامه است:
همه با سنان سرافشان شدند ابا جوشن و گرز و خفتان شدند (فردوسی ۱۷۰:۱۳۸۷)

 

مدیر سایت