پژوهش – تجلی فرهنگ عامه در آثار محمود دولت آبادی- قسمت ۲۳

پژوهش – 
تجلی فرهنگ عامه در آثار محمود دولت آبادی- قسمت ۲۳

«… عذرا که غروب رفته بود پی آب تا از آنجا، سر راه برود خانۀ ملا احد و از او بخواهد که به استخاره سرکتابی باز کند در خیر و شر راهی شدن پسرش به غریبی و گویا که این تنها کار مانده‌ای بود که او باید انجامش می‌داد.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۲، ۱۷)
استخاره کردن یا سرکتاب باز کردن از باورهایی است که هم اکنون نیز بین مردم رایج است و برای انجام دادن یا ندادن امری به این روش‌ها متوسل می‌شوند. مردم برای استخاره و سرکتاب باز کردن به افراد یا سیدهایی که به کرامت و معنویت آنها معتقدند مراجعه می‌کنند.
دهخدا در مفهوم سرکتاب باز کردن آورده: فال دیدن از کتاب، از کتابی مخصوص، گذشته و آینده کسی را گفتن. و در مفهوم استخاره نیز گفته: خیر خواستن از خدای تعالی. شاملو نیز در موضوع استخاره گفته «استخاره: به معنی تفأل و فال زدن است. هنگامی که شخص، به سبب فقدان دلیل مرجّح، در اتخاذ تصمیم به اقدام یا چشم پوشی از اقدام به امری ناتوان شود از طریق استخاره یکی از دو راه را بر میگزیند اما پاره‌ای از مردم اعتقاد به استخاره را به آنجا رساندهاند که در هیچ مورد جز با توسل به استخاره دست به کاری نمیزنند و به اصطلاح بیاستخاره آب نمینوشند. در نظر آنان استخاره به یکبارگی جانشین تعقل منطقی شده است. استخاره را به طریق گوناگون انجام می‌دهند. ۱- استخاره با قرآن ۲- استخاره با تسبیح ۳- استخاره به دیوان حافظ»(شاملو، ۱۳۷۹)
باور به بستن عقد پسرعمو دخترعمو در آسمان‌ها
«آن شب، شب عروسی پسر عمو- دختر عمو که می‌گویند عقدشان درآسمان بسته شده است، قرار است ضرغام چنان شرنگی برپا کند که سرآمد عروسی-عزاهایی باشد که حاجکلوها تا حال برپا داشتهاند.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۲، ۱۷۲)
«خودش می‌دانست عقد من و او تو آسمان‌ها بسته شده. شب پیش من ماند و دیگه نخواست برگرده. اون عاشق من بود و خودش نمیدونست. اینم نمیدونست که دختر عموی من بوده.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۳، ۱۳۷)
عقیده غلطی که قدیمی‌ها می‌گفتند پسر عمو، دختر عمو حتماً باید با هم ازدواج کنند.
اصل قرار دادن پدر
«و هدف پنهانی سلطان آن که در دعوایی که خواهد رسید، او با رعیت‌هایش جانب بهادر را خواهند داشت که خویشاوند«پشتی»است تا ضرغام که خویشاوند«شکمی.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۲، ۲۰۵)
باور عامه بر این است که در نسبت‌های خانوادگی فامیل پدری را اصل و اساس می‌دانند. چنانچه در این باره مثلی بین عوام رایج است که می‌گویند: اصل پدره که مادر رهگذره.
مار و گنج
«یک افسانۀ قدیمی می‌گفت: روی هر گنجی یک مار خوابیده است….»(همان، ۲۱۷)
گنج و مار متأثر است از افسانه‌های کهن در فرهنگ عامه که مار یا اژدها همیشه بر سر گنج خفته است و در حکم نگهبان آن گنج است. این باور در اشعار شاعران کهن فراوان دیده می‌شود. سنایی می‌گوید:

این مطلب را هم بخوانید :
پژوهش - بررسی عوامل مؤثر بر همسویی اهداف فردی و سازمانی- قسمت ۸

این است که گنج نیست بی مار هر جا که رطب بود، بود خار

به باوری کهن «گنج قارون که هفت خم خسروی بوده به زمین فرو رفت و پاسبان آن اژدهائی است که روی آن خوابیده است.»(هدایت، ۲۵۳۶، ۱۳۰)
ذکر خواندن و فوت کردن برای دفع حشرات موذی
«اول باید جای خواب را تخت و صاف کرد تا آن تکه جا از کل زمین جدا بشود؛ با دیواره‌ای از خاک یا شیاری در خاک. پس بیل را باید به دست گرفت و جا را درست کرد. بعد از آن که جا خواب را مشخص کردی، می‌توانی ذکر بخوانی زیر لب و فوت کنی به دور خودت. به محیطی که مشخص شده چه پهنایی را در بر می‌گیرد و اطمینان داری که ورد و ذکر تو به آن حدود می‌رسد و پاره‌ای از خاک را مصون می‌کند برایت از گزند مار و گژدم و موذی‌های دیگر…»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۲، ۲۴۹)
اعتقاداتی در مورد اجنه
«گفتند دوچرخه‌ها که بیایند آل و دیو و جن و جمنده رم می‌کنند، گفتند ماشین که بیاید این چیزها را دور می‌کند. گفتند این اشباح همزاد کاروان‌ها و چارپایانند و همزاد تیرهگی و تاریکی. این حرفها را دوچرخه سوارها می‌زدند….
برق باید همه جا کشیده بشود. روشنایی که بیاید اشباح دور می‌شوند. حمام باید بهداشتی بشود. جای جن در حمام‌های کثیف و آلوده است؛ بهداشت اجنه را می‌تاراند…»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۲، ۲۷۵)
«… حس کردم صداها را جور دیگری می‌شنوم. نه روشن تر، اما بلندتر و درهم برهم، مثل صدای اجنه که می‌گفتند در خرابه‌های قلعه شیراجی شنیده می‌شود و بیشتر از آن قلعه خاکی همیشه پر است از آن صداها.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۱، ۱۸۷)
«… بعد از آن تاریخ بود که در میان اهالی تلخاباد کلخچان دهن به دهن می‌شد که جمنده در بیابان‌های اطراف و بیشتر در میان ریگ‌های دور و بر حوض سفید پرسه می‌زند با کالسکه‌ای که هیچ یابویی آن را نمی کشد. و چنان گمانی زیاد هم بیراه نبود.»(همان، ۲۶۸)
«بالاخره هر دوشان معتقد شدند که جمنده گاوشان را برده و در جایی که فقط از ما بهتران می‌توانند ببینندش، دور از چشم انس نگه داشته است….»(همان، ۳۱۱)
«و طاهر فندقی رفیق راه و بیابان سامون و اسد بود در آن برهوت عطش، مخصوصاً وقت آوردن آب از حوض سفید که در میان تپه‌های ریگی بود و همه ترس داشتند از تنها به حوض سفید رفتن، زیرا گفته می‌شد که جن و پریزاد در آن حوض خانه دارند و آن‌ها یک مادر و یک دختر هستند و یک پدر و پسر هم به شان افزوده شده و حال دارند نسل پس می‌اندازند تا کی یک سپاه بشوند.»(همان، ۵۰۳)
«کدام گوری هستی تو سامون، صد بار نگفتهام که هوا تاریک جمنده می‌آید تو کوچه ها! می‌خواهی جمنده بیاید ببردت؟»(همان، ۵۲۶)
«سامون کم و بیش نفرت آن زن ریز نقش را حس میکند، اما کنجکاوی کودکانه بر دریافت حسی او غالب می‌شود و باز به زبان می‌آید که:
از جمنده می‌خواهم بپرسم. از جمنده و از مادر- دختر دور حوض سفید؟
این بار لیلکو وادار می‌شود که پچپچۀ در گوشی اش را با خواهر زادۀ خود، اسد، قطع کند و به پسرک جواب بدهد که: جمنده یک شاخ دارد میان پیشانی اش و چار تا چشم که دو تاش تو صورتش است و دوتاش پشت سرش. دندان‌هایش سیاه و درشت و تیز است. قد بلندی دارد مثل غول، و همیشه یک ردای بلند روی دوشش دارد، و آن هایی که او را دیده اند می‌گویند زیر ردا هیچ تنش نیست و تمام تن و بدنش که لخت و عور است پر است از خال خال‌های سفید و سیاه، و به جای پا سم دارد. همان‌ها می‌گویند که هر یک از چشم‌های او یک رنگ است و با آن چشم‌ها همه جای دنیا را می‌تواند ببیند. راه رفتنش هم با آدمیزاد فرق می‌کند. گاهی اینجانب و گاهی آن طرف دنیا، گاهی در خشکی ست و گاهی در دریا، و باد می‌شود وقتی عزم سفر می‌کند. وقتی هم دلش می‌خواهد غیب می‌شود از انظار، دود می‌شود و تنوره می‌کشد می‌رود بالای ابرها و می‌شود خود ابر. اما ابری که او هست، هرگز باران نمیباراند. چون نفرین دارد. ابرهای خشک، همه شان ابر جمنده‌اند. تا وقتی هم که جمنده جا عوض نکند و نرود جای دیگر و دنیای دیگر، خشکسالی و قحطی هم هست و جا عوض نمی کند.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۱، ۵۲۹)
«مراقب پسرت باش، عبدوس! سامون هنوز خیلی خردسال است. مگذارش تنها در ریگ‌های دور حوض سفید پرسه بزند. اصلاً از پسرک نمی پرسی آن دور و اطراف چه می‌کند وقت و بی وقت؟ نمی ترسد جمنده بزندش؟ زدنش هیچ، نمی ترسد چشمش ناگهان به جمنده بیفتد و در جا سده کند؟»(همان، ۵۳۱)
«… چون آن جور که خودش می‌گوید جمنده را دیده که چه جور هیولایی است و می‌گوید اطمینانی ندارد که سامون بتواند همچو غولی را خاک کند و سینه اش را بشکافد، که اگر بتواند جمنده را خاک کند و سینه اش را بشکافد و یک تکه از جگرش را بخورد، مثل این است که آب حیات را خورده و دیگر میرایی ندارد.»(همان، ۵۴۹)

این مطلب را هم بخوانید :
تأثیر رفتار شهروندی سازمانی در ارتقاء هوش سازمانی مطالعه موردی کارکنان شرکت نفت ...

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

مدیر سایت