مقاله علمی با منبع : تجلی فرهنگ عامه در آثار محمود دولت آبادی- قسمت ۲۱

مقاله علمی با منبع : 
تجلی فرهنگ عامه در آثار محمود دولت آبادی- قسمت ۲۱
جز او بر در بارگاهم نبود

مروت ندیدم در آیین خویش

که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش»

(سعدی، ۱۳۸۰، ۲۷۰)
در باب مهمان نوازی و بد دانستن اینکه نباید به لقمه مهمان نگاه کرد نیز حکایتی در باب دهم از قابوسنامه آمده است:
«و بر سر نان با مردمان حدیث همی کن چنانکه در شرط اسلامست و لکن سر در پیش افکنده دار و در لقمۀ مردمان منگر.
حکایت شنودم که: وقتی صاحب بن عباد نان همی خورد با ندیمان و کسان خویش. مردی لقمه از کاسه برداشت، مویی درلقمۀ او بود مرد همی ندید. صاحب او را گفت:‌ای فلان موی از لقمه بردار. مرد لقمه از دست فرو نهاد و برخاست و برفت. صاحب فرمود که: باز آریدش و پرسید که:‌ای فلان چرا نان نیم خورده از خوان ما برخاستی؟ این مرد گفت: مرا نان آن کس نباید خورد که تای موی در لقمۀ من بیند. صاحب سخت خجل شد از آن حدیث.»(عنصرالمعالی، ۱۳۸۲، ۶۵)
اذیت کردن حیوان تاوان دارد.
«عباسجان… گفت: در تلخاباد، یک جوانی را می‌شناختم به نام قنبر. قنبر کفتر داشت. یک بالاخانه پر کفتر. کفتر باز بود. یک شب که از در بالاخانه غافل مانده بود،… گربه خودش را رسانیده بود… میان کفترهای قنبر و بیشتریشان را کله کن کرده بود. صبح که قنبر رفته بود کفترها را هوا کند، دیده بود که کفترهایش بیشتریشان کله کن شده‌اند. گربه را می‌شناخته بود…. عاقبت گربه را گرفتار کرده بود. کرده بودش میان کیسه و برده بودش بیابان. شیشۀ نفت را خالی کرده بود روی گربه و کبریت را کشیده بود و بند کیسه را باز کرده بود… از قول قنبر گربه مثل آدمیزاد شیون می‌کرده بود… قنبر… بعدها فلج شد. از پاها فلج شد.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۱۷۹۴)
در این جا علت فلج شدن قنبر را آتش زدن گربه می‌دانند. و این باوری است که در بین تودۀ مردم رواج داشته. شبیه به باوری که می‌گویند هرکس روی گربه آب بریزد دستش زگیل می‌زند.
خوش یمن بودن دست کسی
«… مارال به دور خود چرخید، پرده را پس زد و از میان ردیف تفنگ‌ها برنو نقره کوب را برداشت و آن را به طرف مرد خود گرفت. گلمحمد تفنگ را از دست زن ستاند و دمی هم بدان حال ماند. این نخستین بار نبود که گلمحمد؛ سر رفتن سوی هر قصد، برنو خود را از دست مارال می‌گرفت و پوشیده نداشته بود که این دستادست شدن سلاح را گلمحمد به یمن خوش گرفته و بدان دل بسته است. این بود که در هر عزیمت، مجالی اگر بود، گلمحمد بهتر آن می‌دانست تا تفنگ خود از روی دست‌های مارال بردارد.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۱۸۷۳)
ستاندن تفنگ از دست مارال را به یمن خوش گرفته. اعتقاد بر این بود که بعضی اشخاص خوش یمن هستند و گرفتن چیزی از دست آنان باعث خوش شانسی می‌شود یا دستشان خیر و برکت دارد. همچنانکه دیدهایم اشخاصی را که تک اسکناسی از فردی که این ویژگی را به او نسبت می‌دهند می‌گیرند به این نیت که ستاندن اسکناس از دست چنین افرادی باعث می‌شود که خیر و برکت به پولشان راه یابد. نگارنده خود نیز این باور را در میان افرادی که دارای تحصیلات عالیه و مقام اجتماعی عالی نیز بوده مشاهده کرده.
رو در رو شدن
«پروای بیگمحمد و این که درآغاز روز چشم در چشم برادر شدن را به فال نیک نمیشد گرفت، شیرو به پناه چادر کشید و در سوی آفتاب برآمدان چادر، خپ کرده ماند.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۲۱۳۱)
این چشم در چشم شدن باوری است بین تودۀ مردم که هرگاه درآغاز روز برای انجام کاری از خانه خارج می‌شوند و شخصی با آنها روبرو می‌شود آن را به فال خوب یا بد می‌گیرند. چنین افرادی معمولاً نحس یا نیک بودنشان بین مردم شناخته شده است. هر شخصی در رویارویی با این افراد نتیجه کار آن روز خود را حدس می‌زند و حتی برخی در رویارویی با افرادی که او را نحس می‌دانند ترجیح می‌دهند که برگردند و زمانی دیگر را برای انجام کارشان انتخاب کنند.
شکل قرار گرفتن ستارگان و برداشت‌های عوام
«… زیر طاق آسمان می‌ایستد، رخ در رخ ستارگان.
دب اکبر و دب اصغر. به دب اکبر بسیار نگریسته است و نیز بسیار بدان اندیشیده. هفت برادران! تابوت برادری شهید بر شانه چهار برادر، پهنای آسمان را در پی آن دست می‌گردند که خنجری در گودی کتف برادر نشانده است. این تابوت، این شهید هزاران هزاره است که از شانه‌های برادران فرو گذارده نشده است و سه برادر کهتر نیز، سوگواران، دمی گام از تکاپو و چشم و دل از سوگ باز نداشتهاند در این همه سالیان.«چرا چندین غرق مرگ شدهام امشب؟!»(دولت…، ۱۳۶۸، ۱۹۶۶)
«زن پیش آمد، زیر بغل‌های سامون را گرفت از روی علف‌های خیس برخیزاند و او را همراه برد تا از آن دست حیاط هیزم بیاورند برای تنور که باید افروخته می‌شد، و آسمان را نشانش داد. «دب اکبر، دب اکبر، می‌بینی؟ در آسمان هم آدم ها، ستاره‌ها می‌میرند. یکی شان مرده، یکی از برادرها مرده و چهار برادر پایه‌های تابوت را گرفته اند روی شانه و دارند میروند و دو – سه تا هم پی تابوت راه می‌روند. کجا می‌روند؟ هیچکس نمیداند. آن‌ها هرگز نمیخواهند تابوت برادرشان را پایین بگذارند. تا قیام قیامت درآسمان می‌گردند و می‌گردند. پی چه کسی؟ کسی نمیداند. چه می‌خواهند؟ کسی نمیداند.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار..، ج۲، ۱۱۱)
«دب اکبر: خرس بزرگ، صورت بزرگ نیمکره شمالی. دب اکبر را به فارسی هفتورک و هفتورنگ مهین و قسمتی از ستارگان آن را به عربی بنات النعش کبری گفته‌اند. ستارگان دب اکبر بیست و هفت در صورتند و هشت ستاره در اطراف صورت، از ستارگان داخل صورت چهار ستاره به شکل مربع و سه ستاره بر دم آن را بنات النعش کبری گویند.»(مصفی، ۱۳۸۱، ۲۷۶-۲۷۵)
مردم در گذشته در بستری از باورهای عامیانه زندگی می‌کردند و یکی از این باورها، باورهای نجومی بود. مثلاً چهار ستارۀ داخل شکم را که در دُب اکبر، به شکل مربع است تابوتی انگاشتهاند که چهار برادر این تابوت را بر دوش گرفته اند و سه ستارۀ درون دُم نیز سه خواهر تصور شده که به دنبال تابوت پدرشان سوگوار و گریان در حرکتند.
«هفت برادران: کنایه از بنات النعش است که در دُب اکبر باشد.»(تبریزی، ۱۳۸۰)
این تعبیر را که باوری عامیانه است دولتآبادی از آن روی به کار برده که «تازیان کهن می‌انگاشتند که چهار ستارۀ این پیکره، لاشۀ پدر را نشان می‌دهد؛ و آن سه ستاره در دنبالۀ آن سه خواهرند که در پی لاشۀ پدرشان روانند.»(کزازی، ۱۳۸۹، ۸۰)
خاقانی از جمله شاعرانی است که در دیوان خود از این باور نجومی زیاد استفاده کرده:

«نعش، در پای چار دختر او زیور هر سه دختر افشانده ست
دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

مدیر سایت