تجلی فرهنگ عامه در آثار محمود دولت آبادی- قسمت ۱۹

تجلی فرهنگ عامه در آثار محمود دولت آبادی- قسمت ۱۹

«مارال… جفت گوشواره‌هایش را… میان دست پسر عمه گذاشت و گفت: برای تو. بفروششان و برای کارت ریسمان و بیل و چمبر بخر. اگر چیزیش زیاد آمد برای خودت چشم زخمی بخر.»(همان، ۴۶۰)
«بلقیس گفت:… تو جلد عزایم هم می‌توانی بدوزی؟… پس برایم یکی بدوز. برای عروسم می‌خواهم. عروسم بارداراست. می‌خواهم به گردنش عزایم بیندازم.»(همان، ۸۵۶) «گلمحمد در چشمان زنش به دقت نگریست، در او درنگ کرد و گفت: نمیخواهم چشم زخمی به تو بخورد، تنگ بلورمن!»(همان، ۲۱۲۶)
«دعا- عزایمی که شیخ ذبیح الله درآن شب برای عبدالعلی نان جو نوشت، خیلی زود در لفاف چرمی دوخته شد تا مثل یک بازوبند روی بازوی چپ عبدالعلی بسته شود.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۱، ۵۳۴) «… عبدوس می‌غرد «بر چشم شور بخیل لعنت! نگذاشتند پای پسرهایم برسد خانه که چشم شورشان کار خودش را کرد!»(همان، ۵۵۳) «چند بار و چه جور بگویم اینقدر جولان نده، خودنمایی مکن. چشم مردم شور است، چشم تنگ سنگ را هم می‌ترکاند!» اما تو باز هم گوش شنوا نداری.»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار… ج۲، ۳۱۲)
«… چون یقین داشت که عبدوس، دچار حسی سرگردان؛ به ناچار رفته توی خرابۀ کنج حیاط برای سرکشی به کاه و آذوقۀ آخور چارپای سفید لحسا که ساق دست چیش پی کرده بود و حالا یک سالی می‌شد لنگ می‌زد و به زبان آورده شده بود که لحسا را چشم زدهاند، و ظن شور چشمی بیشتر به غلو جماز می‌رفت که یگانه پسر و ارشد اولاد سالار فرج مویزمال بود و اغلب اهالی رنگ چشم‌های او را نقرابی می‌شناختند.»(همان، ۱۶)
هر کدام از بخش‌ها و موضوعات فوق در واقع باورهای مردمی را نشان می‌دهد که بر اساس فرهنگ و باور رایج میانشان بدان پایبند بودهاند و برخی از این باورها را نیز در قرآن شاهد آن هستیم. مانند چشم زخم. به عنوان نمونه در باب چشم زخم در سوره قلم آیه ۵۱ چنین آمده است:
«وَ انِ یَکادُ الَّذینَ کَفرو الیُزلِقونکَ بابصارِهِم لَما سَمِعوا الذِکرَ و یقولونَ اِنَّهُ لمَجنون.» و کافران چون قران را شنیدند؛ نزدیک بود تو را با چشمانشان بلغزانند و می‌گویند بی تردید او دیوانه است. دهخدا در مفهوم چشم زخم آورده است که: آسیب و زیانی که از نگاه پر محبت و تحسین یا از نظر آمیخته به حسد و حیرت شور چشمان به افراد یا اشیاء رسد و همچنین درباره چشم زخم در برهان قاطع آمده است: آزار و نقصانی است که به سبب دیدن بعضی از مردم و تعریف کردن ایشان کسی را و چیزی را به هم رسد.
فرهنگ ما پر است از قصه‌ها و روایات گوناگون در باب چشم زخم. برای دفع چشم زخم نیز نوعی دعا نوشته می‌شد و در جلدی چرمی یا پارچه‌ای و گاهی نیز آن را تزئین می‌کردند و بر بازو یا گردن جهت دفع آفات آویخته می‌شد تا اثر حسادت فرد چشم شور را از بین ببرد و شخص چشم نخورد و از آسیب آن در امان باشد. برای دفع چشم زخم علاوه بر اسپند دود کردن موارد دیگری را نیز بکار می‌بردند مثلاً نزد ملا یا شخصی که وجهه‌ای معنوی دارد و از قبل شناخته شده است می‌رفتند و ملا برای آنان دعایی می‌نوشت و سپس در جلدی می‌پیچیدند و به گردن شخص مورد نظر می‌انداختند. بعضی از این اعتقادات در مناطق مختلف نیز با هم تفاوتهایی داشته است. مثلاً در بعضی جاها نیز قسمتی از بدن حیوانات مانند مو، استخوان، پوست و… را همراه با این دعاها در جلدی می‌پیچیدند و به گردن شخص می‌انداختند.
وقتی مولانا می‌خواهد تأثیر حسد را در قدرت چشم زخم رساندن بیان کند این باور را چنان با هنرمندی، ملموس و پذیرفتنی می‌کند که جای هیچ انکاری برای مخاطب باقی نمیگذارد:

صد بیابان زان سوی حرص و حسد تا بدان جا چشم بد هم می‌رسد
کز حسد وزچشم بد بی هیچ شک سیر و گردش را بگرداند فلک

در باب سپند سوزاندن برای دفع چشم زخم نظامی می‌گوید:

«سپند از پی آن شد افروخته که آفت به آتش شود سوخته»

(نظامی، ۱۳۸۵، ۱۰۰۹)

«زچشم بد آنکس نیابد گزند
دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

مدیر سایت