پایان نامه ارشد درباره حمایت اجتماعی، کنترل اجتماعی، ارتکاب جرم، محرومیت نسبی

دانلود پایان نامه

نزدیک و صمیمی با همسالان مجرم باعث ضعیف شدن ارتباط و پیوند فرد با جامعه و هنجارهای متعارف آن میشود(همان: ۳۰۲).
۳-۲-۴-۴-۱-۶- نظریهی حمایت اجتماعی فرانسیس کالن
فرانسیس کالن۳۴۵ در سال ۱۹۹۴ نظریه ای را مطرح کرد که بر حمایت اجتماعی۳۴۶ و اثرات آن بر نرخ های فردی و جمعی مجرمیت تأکید می نمود. برخلاف بیشتر نظریه های تلفیقی که عوامل مهمی را از نظریههای مختلف اخذ کرده و سپس آنها را در قالب یک نظریهی واحد ترکیب میکنند، کالن نظریهی تلفیقی را طرح کرد که دارای یک موضوع و تم معمولی بود که ریشه در تعدادی از نظریه ها در سطوح مختلف تبیین داشت. بدین معنی که وی اهمیت حمایت اجتماعی و اثرگذاری آن در رابطه با بزهکاری و جرم را برجسته نمود(ترنر و بلوینس، ۲۰۰۹: ۳۴۳).
کالن با ارائهی قضایای متعددی، ارتباط بین حمایت اجتماعی و بزهکاری و جرم را تشریح نمود. اول اینکه، در سطح کلان، وی پیش بینی کرد رابطهی معکوسی بین سطوح حمایت اجتماعی و جرم و بزهکاری در شهرها، ایالت ها و کشورها وجود داشته باشد، یعنی هرچه حمایت اجتماعی بیشتر باشد، میزان پایین تری از بزهکاری و جرم وجود دارد. دوم، افرادی که سطوح بالایی از حمایت اجتماعی را دریافت می کنند، احتمال کمتری وجود دارد که در رفتارهای بزهکارانه مشارکت نمایند. سوم، سطوح بالای حمایت اجتماعی منجر به کاهش اثرگذاری دیگر عوامل خطر می شود( به طور مثال، فشار همسالان منحرف). چهارم، سطوح بالای حمایت اجتماعی احتمال ترک و کنار گذاشتن فعالیت های مجرمانه را افزایش میدهد. پنجم، سطوح بالاتر حمایت اجتماعی باعث اثرگذاری بیشتر پلیس و آژانس های تأدیبی میگردد. سرانجام، هرچه حمایت اجتماعی بیشتر باشد، احتمال قربانی شدن(بزه دیدگی) افراد کمتر می شود(همان: ۳۴۳).
نظریهی حمایت اجتماعی کالن تلاش منحصر به فردی برای تلفیق نظری است. زیرا این نظریه چندین نظریه را تحت عنوان نظریهی عمومی استنتاج نمی کند. به جای آن، کالن به این نکته اشاره می کند که چگونه وجود حمایت اجتماعی تبدیل به فرآیند علی اساسی در بین انواع نظریه های رقیب می گردد. به طور خلاصه، حمایت اجتماعی دارای اثر علی مستقیم بر جرم و بزهکاری می باشد. این نظریه اثر علی مستقیمی بر متغیرهایی دارد که به شکل نظری و تجربی با جرم و بزهکاری مرتبط می باشند( برای نمونه کنترل اجتماعی و فشار)، همچنین دارای اثر شرطی بر متغیرهای مرتبط با جرم می باشد(همان: ۳۴۴).
۳-۲-۴-۴-۲- نظریههای خصلت پنهان
این رویکردها افرادی خاص را دارای ویژگیهای زیستی و روانی تأثیرگذار بر تمایلات و آمادگیهای کجروانه و بزهکارانه میدانند. سپس با تأکید بر ثابت ماندن این ویژگیها در طول دوران زندگی فرد، و نیز توجه به عنصر گزینش، مدعی میشوند که جمع شدن اثرات آنها با تأثیر فرصتها و نیروهای اجتماعی، او را با شدت بیشتری در معرض بزهکاری قرار میدهد(سلیمی و داوری، ۱۳۸۵: ۴۳۶). به چند نمونه از نظریه های خصلت پنهان در ادامه اشاره می شود.
۳-۲-۴-۴-۲-۱- نظریهی یادگیری – سرشتی جیمز ویلسون و ریچارد هرنشتاین
جیمز ویلسون و ریچارد هرنشتاین۳۴۷ کار را با تمسک به مضمونی مشابه با انتخاب که موضعی شناخته شده در رویکردهای گزینشی است، آغاز کرده و بر آنند که مرتکب شدن یا نشدن هر دو نوع رفتار کجروانه و غیرکجروانه، منافع و مضرات خاص خود را دارد. برای مثال، منافع ارتکاب کجروی میتواند تأیید همسالان یا بادآوردههای مالی باشد و منافع مرتکب نشدن آن، دور ماندن از مجازات و برخورداری از وجدانی آسوده(لبیبی، ۱۳۸۷: ۶۱). هرچه میزان منافع خالص ناشی از انجام جرم نسبت به منافع خالص ناشی از انجام ندادن جرم بیشتر باشد، گرایش به ارتکاب جرم بیشتر خواهد بود(سیگل، ۲۰۱۱: ۲۳۹). به این ترتیب، آنها بیش از هر چیز به مفهوم نسبت نهایی تفاوت میان منافع و مضرات حاصل از ارتکاب رفتاری خاص یا مرتکب نشدن آن اشاره میکنند و یادآور میشوند که اگر منافع حاصل از انجام یک رفتار بیش از منافع ترک آن باشد، احتمال انجام پذیرفتن آن افزایش مییابد.
آنها، الگوی خود را با توجه دادن به اثرات متغیرهایی تکمیل میکنند که معتقدند تأثیر زیادی بر تعیین میزان آن نسبت تفاضل دارد و از این طریق، اثر خود را بر ایجاد تمایلات و آمادگیهای بهنجار یا کجروانه در افراد برجای مینهد. نخستین محور مورد توجه آنها در این زمینه، وضعیتی است که خود آن را تفاوتهای فردی مینامند(سلیمی و داوری، ۱۳۸۵: ۴۱۰). متغیرهای سرشتی مؤلفهی عمدهای است که ویلسون و هرنشتاین در توضیح تفاوتهای فردی به کار بردهاند. آن دو مدعیاند که این متغیرها و آثار ناشی از آن در هنگام تولد، و حتی پیش از آن در فرد ایجاد میشود و مواردی از جمله جنس، هوش، سطح برانگیختگی روانی و همچنین تحریکپذیری یا زودانگیختگی را دربردارد. متغیر روانی و مهم این نظریه نیز زودانگیختگی است که آن را موقع نشناسی(وقت نشناسی) مینامند و اینگونه توضیح میدهند:
– هر نوع تقویت کننده به هر میزان که از یک رفتار دور باشد، تأثیر خود را بر آن از دست میدهد.
– افراد تحت تأثیر ویژگیهای متفاوت زیستی و روانی، در این خصوص با هم متفاوتند که بتوانند کامجویی از منافع آنی را به تأخیر بیندازند و دل را به منافع درازمدت و بالقوه خوش کنند(لبیبی، ۱۳۸۷: ۶۱-۶۲).
در نگاه آن دو، وجود این تفاوتها آنگاه میتواند تبیینی برای ارتکاب کجروی باشد که فردی(به سبب ویژگیهای زیستی یا روانی خاص) توان چشمپوشی از کامجویی آنی را نداشته باشد. در آن صورت، از یک سو خود را در برابر منافع حاصل از بزهکاری ببیند که بیدرنگ یافت میشود و از سوی دیگر، دریابد که مضرات حاصل از این رفتار(مانند تنبیه یا مجازات)، اگر هم تحقق یابد، در زمانی بسیار دورتر خواهد بود. اینجاست که در اشخاص تحریکپذیر، نسبت تفاضل میان منافع و مضرات ارتکاب کجروی در جهتی تغییر مییابد که فرد را به سمت ترجیح رفتار کجروانه سوق دهد(همان: ۶۲-۶۳).
انصاف، از دیگر متغیرهای این نظریه و دارای مضمونی مشابه با مفهوم محرومیت نسبی در تبیینهایی مانند نظریهی آنومی مرتن است. معمولاً افراد میان آنچه استحقاق خویش میپندارند و آنچه به دست آوردن آن را توسط دیگران مشاهده میکنند، به مقایسه میپردازند و هنگامی که نسبت تفاضل منفعت و ضرر خود را کمتر از مقداری ببینند که میپندارند دیگران از آن بهرهمند میشوند، برخورد جامعه با خود را غیرمنصفانه ارزیابی میکنند و این ارزیابی، ارزش تقویتکنندگی رفتارهای کجروانه را تغییر میدهد(همان: ۶۳).
در میان گونههای متعدد علل اجتماعی مؤثر بر رفتارهای کجروانه، ویلسون و هرنشتاین محیط خانواده و تجربههای نخستین فرد در مدرسه را از جمله مهمترین عوامل قلمداد میکنند. آنها همچنین به کارآمدی گونههایی خاص از محیطهای خانوادگی در خنثی کردن اثر پیشزمینههای کجروی اشاره میکنند و آنها را محیطهایی میدانند که مشوق و ترویج دهندهی ویژگیهایی مانند دلبستگی کودک به والدین، دوراندیشی بیشتر کودکان برای به دست آوردن توان درک پیامدهای دوردست رفتار و وجدان سالم باشد. آن دو خاطرنشان میکنند که اثرات این متغیرها در برخی اشخاص دست به دست هم میدهد. این وضعیت، آنان را با شدت بیشتری به رفتارهای نادرست متمایل میسازد و اثر بازدارندگی پیامدهای انزجارآور و بالقوهی کجروی را در آنان بیشتر کاهش میدهد(همان: ۶۳-۶۴).
۳-۲-۴-۴-۲-۲- نظریهی عمومی جرم میشل گاتفریدسون و تراویس هیرشی
نظریهی عمومی جرم۳۴۸ که توسط میشل گاتفریدسون و تراویس هیرشی۳۴۹ در سال ۱۹۹۰ در تعدیل و بازسازی نظریهی کنترل اجتماعی هیرشی مطرح شد، مفاهیم نظریهی کنترل را با دیدگاههای کلاسیک( در پذیرش این ایده که افراد اصولاً موجوداتی منفعت طلب و خودخواهند)؛ زیست – اجتماعی( در توجهی که به اهمیت شرطی شدن یا تربیت مناسب جوانان مبذول داشته است) و جامعهشناختی( که طبیعت خانواده را به چشم متغیری کلیدی در شکل گیری و رشد خود-کنترلی می نگرد) ترکیب می کند(وایت و هینز، ۱۳۹۰: ۳۰۸). آنها نظریههای سنتی جرم را رد میکنند. از این دیدگاه، جرم امری منطقی، عقلانی و پیشبینی پذیر است. افراد زمانی مرتکب جرم می شوند که این امر برایشان پاداش دهنده باشد و تهدید برای مجازات می تواند مانع جرم شود. در تحلیل هزینه – فایدهی فرد، اگر خطر جرم بیشتر باشد، میزان جرم کاهش می یابد(بارت۳۵۰، ۲۰۱۵: ۱۴۴). گاتفریدسون و هیرشی در پاسخ به این سؤال که چرا مردم مرتکب جرم می شوند، می گویند پاسخ ساده است، زیرا جرم و فعالیتهای مشابه ارضا کننده هستند(پرات و کالن۳۵۱، ۲۰۰۰: ۹۳۱؛ به نقل از جلایی پور و حسینی نثار، ۱۳۸۷: ۸۱).
این نظریه عموماً به عنوان نظریهی خود-کنترلی۳۵۲ شناخته شده است. خود-کنترلی به عنوان گرایش افراد به اجتناب از انجام اعمال مجرمانه، زمانی که شرایط برای ارتکاب این اعمال فراهم است، تعریف می شود(گاتفریدسون و هیرشی، ۱۹۹۰: ۸۷). از نظر گاتفریدسون و هیرشی، تمایل به ارتکاب جرم بستگی به سطح خود-کنترلی دارد. مفهوم اصلی این دیدگاه خود-کنترلی پایین۳۵۳ است(بارت، ۲۰۱۵: ۱۴۷). اشخاصی که خود-کنترلی پایین دارند، دارای ویژگیهای متفاوتی هستند:
اول: تکانشی بودن؛ به این معنی که آنها به دنبال خشنودی فوری یا یک نگرش اینجا و اکنونی هستند. در مقایسه، خود-کنترلی بالا۳۵۴ با توانایی به تعویق انداختن خشنودی همراه است. دوم: خطرجویی؛ به این معنی که آنها نیازهایشان را با ارتکاب به جرم که با خطرپذیری، چالاکی، هیجان و فریبکاری همراه است، برطرف میکنند. در مقایسه، اشخاصی که خود-کنترلی بالا دارند به احتیاط، اندیشیدن و استدلال گرایش دارند. سوم: ساده بودن؛ افرادی که خود-کنترلی پایین دارند از شیوههای آسان یا ساده برای برآوردن خواستههایشان استفاده میکنند تا اینکه دنبال شیوههای پیچیده باشند. جرم، پول بدون زحمت و ارضای جنسی سریع و بدون مقدمه(عشق بازی) را برایشان فراهم می کند. چهارم: برآشفته و خشمگین یا دارای تحمل ناکامی کم و دمدمی مزاج؛ اشخاصی که خود-کنترلی پایین دارند دارای پایداری کمی در زندگی هستند. به علت جرایم، پایداری در کار یا حرفه، دوستیها یا زندگی خانوادگی ندارند. برای انجام جرم نیاز به توانایی و برنامه ریزی بلندمدت که نیاز به صبر و حوصله داشته باشد، نیست. بنابراین، اشخاصی که خود-کنترلی پایین دارند، به دنبال کسب مهارتهای فکری و عملی نیستند. پنجم: خودمحور بودن؛ به این معنی که اشخاصی که خود-کنترلی پایین دارند خودمحور، بی تفاوت و بدون حساسیت به رنج و نیازهای دیگران هستند. ششم: فیزیکی بودن؛ افراد با خود-کنترلی پایین تحمل کمی نسبت به ناکامی دارند و گرایش به پاسخ فیزیکی به شرایط دارند نه شیوهی معنوی و روانی. این افراد برای درگیری در فعالیتهای بزهکارانه در سراسر زندگی شان مستعدتر

دیدگاهتان را بنویسید