روش‌های تغییر پذیری عزت نفس

دانلود پایان نامه

همان طوری که گلدارد و گلدارد (ترجمه برآبادی ، ۱۳۸۱)، خاطر نشان می‌کنند، عزت نفس کودک در طول یک دوره چندین ساله، ثابت و یکسان باقی می‌ماند. با وجود این، می‌توان آن را با مداخله‌های مناسب به طور مستقیم یا غیر مستقیم تحت تأثیر قرار داد. و از طریق آن می‌توان به افراد کمک کرد تا عزت نفسشان را افزایش دهند. در همین راستا روشن ( ۱۳۷۵) چنین بیان داشته که با وجود پایداری کلی عزت نفس، همان طوری که راجرز آن را یک صفت عمومی در انسان تلقی می‌کند، موفقیت‌های بسیاری می‌تواند، حداقل به طور موقت احساسات ما رانسبت به خودمان تغییر بدهند. به عنوان مثال چنانچه انتقال از دوره ابتدایی به بالاتر به درازا بکشد، عزت نفس افراد، تنزل پیدا می‌کند. به طور معمول عزت نفس افراد در فاصله بین دوره نوجوانی و جوانی، به طور فزاینده‌ای افزایش پیدا می‌کند.
در ادامه به چند روش جهت ایجاد تغییر و افزایش عزت نفس و همچنین برخی پژوهشها در این زمینه اشاره می‌شود.
۲-۳-پسخوراند
به اعتقاد گلدارد (ترجمه برآبادی ، ۱۳۸۱) ، تحسین و تمجید پسخوراند دادن به عمل‌کرد، مداخله‌هایی هستند که به طور مستقیم عزت نفس را افزایش می‌دهند. در همین راستا، اورنسون و کارل اسمیت (۱۹۶۲) در رابطه با نظریه ناهماهنگی شناختی فستینجر ( ۱۹۶۰ ، ۱۹۵۷) این فرضیه را به بوته آزمایش گذاشتند که فردی که خود را در انجام کاری ناتوان می‌داند، ولی بر خلاف انتظار خود در انجام آن کار، موفق شده باشد، اگر فرصت مجددی برای انجام آن کار بیابد، کار را بدتر انجام خواهد داد تا با شناخت‌هایی که از بی کفایتی خود پیدا کرده است، هماهنگ شود. در این تحقیق، از ۴۰ دانشجو به عنوان آزمودنی استفاده شد و عملکرد متشکل بود از پاسخ به آزمونی مشتمل بر ۱۰۰ عدد کارت که روی هر کدام عکس سه جوان وجود داشت.
آزمودنیهای نمونه باید عکس فرد اسکیزوفرنی موجود در هر کارت را تشخیص بدهند. کارتها در سه نوبت به افراد داده شد. در نوبت اول نتایج ساختگی در رابطه با عملکرد به آزمودنیها داده شد، بدین معنا که صرف‌نظر از عملکرد به آنها گفته شد که یا خوب عمل کرده‌اند یا بد.
نتایج نشان دادند که افرادی که در دو نوبت اول پسخوراند مطلوب دریافت کرده بودند در مرحله سوم نیز عملکرد بسیار خوبی داشتند، در حالی که افرادی که در دو نوبت نخست، پسخوراند نامطلوب دریافت کرده بودند، در نوبت سوم، عملکرد بسیار ضعیفی از خود نشان دادند ( به نقل از نیسی و شکر شکن ، ۱۳۷۳).
الیوت ارونسون و دیوید متی ( ۱۹۸۶) نیز طی مطالعه‌ای آزمایشی موفق شدند باتغییر عزت نفس افراد از طریق ارایه نتایج مثبت و منفی در رابطه با شخصیت‌شان، عملکرد آنان را تغییر دهند.
نتایج این تحقیق نشان داد که گروهی که نتایج مثبت درباره شخصیت خود را دریافت کرده بود نسبت به گروهی که نتایج منفی داشته بود عملکرد بهتری داشت (الیوت ارونسون و دیوید متی،۱۹۸۶).
در یک بررسی دیگر، مشخص شد که ارزیابی پی در پی مثبت و منفی از عملکرد فرد، تأثیر مستقیمی بر عزت نفس دارد. به طوری که ارزیابی مثبت باعث عزت نفس بالا و ارزیابی منفی، عزت نفس پایین را موجب می‌شود ( بارون ، ۱۹۹۱).
۲-۳-۱-درمان شناختی – رفتاری
به تازگی فعالیت شناختی، توجه فزاینده‌ای را از سوی درمانگران رفتار به خود جلب کرده است. نه تنها نقش شناخت مورد بررسی واقع شده، بلکه راهبردهای درمانی مختلف جدید نیز بر فعالیت شناختی تمرکز دارند، که برای تغییر پاسخ‌ها بی‌حرکتی یا فیزیولوژیکی از آنها استفاده می‌شود به طوری که در حال حاضر ممکن است ما در یک فصل مربوط به رفتار درمانی ، واژه هایی همچون اصلاح شناختی – رفتاری ،برچسب زدن مجدد شناختی ، تلقیح فشار و بازسازی عقلانی را بیابیم ( نائینیان، ۱۳۸۰)
در تحقیقی که توسط مظاهری (۱۳۸۲) با هدف بررسی تأثیر آموزش گروهی عزت نفس به شیوه‌های شناختی و شناختی – رفتاری بر سازگاری اجتماعی دانشجویان ساکن خوابگاه دانشگاه اصفهان، انجام گرفت، مشخص شد که آموزش گروهی عزت نفس به شیوه‌های شناختی و شناختی – رفتاری، عزت نفس دانشجویان را افزایش می‌دهد. همچنین مشخص شد که آموزش شناختی- رفتاری، مؤثرتر از شیوه رفتاری در زمینه افزایش سازگاری است.
در تحقیق دیگری که توسط صدیقی ( ۱۳۸۰) انجام شد، مشخص شد که آموزش شناختی – رفتاری عزت نفس، سازگاری و عزت نفس دانش آموزان را افزایش می‌دهد.
در پژوهشی که توسط روشن (۱۳۷۵) انجام شد، و هدف آن مقایسه آرام سازی تدریجی پسخوراند زیستی و داروهای آرام بخش در کاهش فشار روانی و افزایش عزت نفس دانشجویان دانشگاههای تهران بود، نتیجه چنین بود که روش‌های آرام سازی و پسخوراند زیستی در افزایش عزت نفس، نسبت به دارو برتری داشتند.
۲-۴-عزت نفس و اختلالات روانی
بین تهدید روانی و عزت نفس، رابطه معکوس وجود دارد. وقتی عزت نفس افزایش می¬یابد شدت و تکرار تهدید روانی کاهش می‌یابد ولی زمانی که عزت نفس کم می‌شود، آسیب روانی افزایش می‌یابد ( بیابانگرد، ۱۳۷۳).
تمامی تحقیقات و مطالعات انجام شده بر نقش بنیادین عزت نفس در ر ابطه با سازگاری عاطفی، هیجانی و شناختی تاکید کرده‌اند و عزت نفس پایین را حداقل به مثابه یک عامل مستعدکننده نابهنجاری‌های روانی قلمداد کرده‌اند. از جمله تحقیقاتی که در این زمینه انجام شده است، مربوط به تحقیق سیلوراستون (۱۹۹۱) می‌باشد. این محقق ۱۴۱ ، بیمار روانی سر پایی که بر اساس معیارهای DSM-III-R در ۶ مقوله طبقه بندی شده بودند، انتخاب کرد که عبارتند از :
اختلال افسردگی مهاد (۳۸ نفر)
اختلال اضطرابی شامل فوبی ارتفاع، هراس اجتماعی، اضطراب تعمیم یافته یا GAD که مجموعاً (۱۸ نفر) بودند.
روان‌گسستگی که مشتمل بود بر روان‌گسیختگی، اختلال روا‌ن‌گسیخته گونه، اختلال هذیانی که مجموعاً (۱۹ نفر) بودند.
معتادان به الکل (۲۵ نفر).
اختلالات شخصیت (۱۲ نفر).
سایر اختلالات روانی نظیر اختلال تنیدگی یا استرس پس از سانحه (۸ نفر) و اختلال خلقی دوقطبی (۳ نفر) اختلال وسواسی (۲ نفر) و بی اشتهایی عصبی (۲ نفر).
بعد از انتخاب، محقق عزت نفس شش گروه بیماران فوق را توسط مقیاس عزت نفس روزنبرگ (۱۹۵۶) مورد اندازه گیری قرار دارد. نتایج تحقیقات نشان دادند انحراف‌های قابل ملاحظه‌ای در سطح عزت نفس گروه‌های مختلف شخصیتی وجود دارد. در میان این ۶ گروه بیمار، بیماران افسرده پایین‌ترین سطح عزت نفس و افراد واجد اختلال‌های اضطرابی بالاترین سطح عزت نفس را دارا بودند ( سیلور استون، ۱۹۹۱).
علی‌رغم اختلال‌های متفاوت در این بیماران، همه گروه‌های مورد بررسی در مقایسه با افراد عادی از عزت نفس پایین برخوردار بودند. در مجموع این تحقیق موید این نکته مهم است که عزت نفس پایین یکی از عوامل مستعد کننده اغلب اختلال‌های روانی بویژه افسردگی است. لذا با افزایش عزت نفس می‌توان از بروز بسیاری از بیماری‌ها جلوگیری کرد و یا لااقل احتمال بروز برخی از بیماری‌ها را تقلیل داد. همچنین ( بدنار، ولز و پ ترسون، ۱۹۹۱ ) متذکر می شوند که سطح بالای عزت نفس به فرد کمک می‌کند تا نسبت به موقعیت تهدید آمیز روی آوردی واقعی داشته باشد، بهتر یاد بگیرد و نیز مسائل دشوار را بهتر حل کند. ثابت شده است که عزت نفس و بهداشت روانی دارای روابط تنگاتنگی هستند (گارفیلد ۱۹۸۶). همچنین سطح بالای عزت نفس نشانه یک کانون مهارگری درونی است (فیش و کرابینک ۱۹۷۱، ساثیاواثی و آنتونی ۱۹۸۴)، همانطور که دیگر ویژگی های مطلوب روانی چون دقت ادراکی چنین‌اند( استگر، سیموندز و لول ۱۹۷۳).
۲-۱۳-۱-آسیب پذیری عزت نفس و افسردگی
جهت‌گیری‌های تئوریکی مختلف در مورد اختلال افسردگی، بر نقش بنیادی عزت نفس، شیوع، نگهداری و وقوع مجدد آن تاکید می‌کنند. بک در سال ۱۹۶۷ ، هاریس در ۱۹۷۸، بابرینگ در تحقیقات، ماهیت واقعی آسیب‌پذیری عزت نفس هنوز مورد بحث است. و در این رابطه دو چشم انداز عمده وجود دارد (اسکوت و همکاران ۱۹۹۲).
در چشم انداز نخست اعتقاد بر این است، افرادی که مستعد افسردگی می‌باشند کسانی هستند که دارای عزت نفس پایینی هستند. گرچه این مطالعات ترجمان این واقعیت هستند که عزت نفس تنها در برهه‌ای از زمان پیش‌بینی کننده افسردگی است اما همواره به عنوان یک صفت نسبتاً پایدار افراد افسرده مطرح است.
۲-۵-چشم انداز نظریه‌ی فعالیت افتراقی تیاس دال( ۱۹۸۸)
این نظریه معتقد است افرادی که مستعد افسردگی می‌باشند، دیدگاهی منفی نسبت به خودشان دارند و به خاطر همین دیدگاه منفی است که خلق افسرده در آنها پدیدار می‌گردد و یکی از دلایل عمده‌ای که این افراد در برابر کوچکترین رویداد‌های منفی زندگی خلق افسرده‌ای پیدا می‌کنند ناشی از عزت نفس پایین آنها است نظریه روان‌تحلیل‌گرانه در سال ۱۹۷۸ ، درباره افسردگی به نقش عزت نفس آسیب‌پذیر تاکید می‌کند. از این دیدگاه افسردگی ناشی از بی‌ارزش دانستن خود در نظر دیگران است.
به عبارت دیگر زمانی که منابع خارجی خود ارزنده‌سازی وجود داشته باشند، عزت نفس از پایداری بیشتری برخوردار و احتمال افسردگی کمتر است. به طور کلی ناپایداری عزت نفس در حد وسیعی تغییرات نشانگان مرضی افسردگی را به تنهایی و یا در تعامل با تنیدگی¬های زندگی نظیر تنیدگی‌های تحصیلی، پیش بینی می‌کند.
بنابراین ناپایداری و پایین بودن سطح عزت نفس به منزله یک عامل مستعد کننده برای نشانگان مرضی افسردگی محسوب می‌شود.
از سوی دیگر، افرادی که دارای سطح پایینی از عزت نفس هستند موفقیت‌ها را به بیرون و شکست‌ها را به درون نسبت می‌دهند. شواهد مختلف بیانگر این نکته‌اند که کودکان نیز از این شیوه‌ها استفاده می‌کنند . همچنین آنهایی که عزت نفس پایین دارند سبک‌های اسنادی افسردگی را به کار می‌برند. بک” متذکر می‌گردد که اغلب واکنش‌های منفی احساسی، ناشی از فقدان عزت نفس است.
۲-۶-پرخاشگری
رفتارهای ضد اجتماعی و پرخاشگری در زمره شایع ترین علل ارجاع کودکان و نوجوانان به کلینیک¬های بهداشت روانی هستند. آنچه باعث توجه محققان به رفتارهای پرخاشگرانه شده، اثر نامطلوب آن بر رفتارهای بین فردی و همچنین اثر ناخوشایند آن بر حالات درونی و روانی افراد است. عدم مهار رفتارهای پرخاشگرانه از یک سو می تواند باعث ایجاد مشکلات بین فردی و جرائم مختلف شده و از سوی دیگر درونریزی را نیز به همراه دارد و باعث انواع مشکلات جسمی و روانی می¬شود (الیس، ۱۹۹۹).
پرخاشگری رفتار منحصر به فردی نیست. در اصل این کلمه به رفتارهایی اشاره دارد که افراد انجام داده و باعث آسیب های عاطفی، روانشناختی و جسمانی به دیگران می شوند. ضربه زدن، لگد زدن یا مشت زدن یک کودک به کودکان دیگر تصور قالبی اکثر افراد از پرخاشگری دوران کودکی است، اما انواع دیگر رفتارها را نیز می توان به عنوان رفتار پرخاشگرانه طبقه بندی کرد. رفتارهایی نظیر پخش شایعات زشت در مورد دیگری، طرد عمدی یک فرد از گروه، اسم گذاری و مسخره کردن دیگران نیز در زمره رفتارهای پرخاشگرانه قلمداد می شوند. اکثر کودکان در چند مرحله از دوران تحصیلی خود با رفتارهای پرخاشگرانه مواجه می شوند(نواکو، وهمتاب، ۱۹۹۸؛ به نقل از ابوالمعالی و همکاران، ۱۳۸۸).
پرخاشگری از مسائل مبتلا به دوران نوجوانی است. همه روزه در مدارس و خیابان¬ها نوجوانانی مشاهده می شوند که به زد و خورد، دعوا و رفتارهای پرخاشگرانه می پردازند و به همین علت مورد تنبیه انضباطی چه در مدارس و چه در خانه قرار می گیرند. نوجوانان پرخاشگر معمولا قدرت مهار رفتار خود را ندارند و رسوم و اخلاق جامعه ای که در آن زندگی می کنند را زیر پا می گذارند، در اغلب موارد والدین و اولیای مدارس با آنها درگیری پیدا می کنند و حرکات آنها گاهی به حدی باعث آزار و اذیت اطرافیان می شود که به اخراج آنها از مدرسه می انجامد. آنچه که باعث توجه محققان به رفتار پرخاشگرانه شده است اثرات نامطلوب آن بر رفتار بین فردی و همچنین اثر ناخوشایند آن بر حالات درونی و روانی افراد است. عدم مهار رفتار پرخاشگرانه علاوه بر اینکه می تواند باعث ایجاد مشکلات بین فردی و جرم، بزه و تجاوز به حقوق دیگران شود، می تواند درون¬ریزی شده و باعث انواع مشکلات جسمانی و روانی مانند زخم معده، سردردهای میگرنی و افسردگی گردد (الیس، ۱۹۹۹). برخی از مشکلات جدی اجتماعی مانند کودک/ همسرآزاری و اشکال مختلف کشمکش بین گروهی به روشنی ریشه در خشم و ناتوانی مهار برانگیختگی خشم دارد (نواکو، وهمتاب، ۱۹۹۸؛ به نقل از ابوالمعالی و همکاران، ۱۳۸۸).
پرخاشگری مربوط به یک سن و دوره خاصی نیست و همان¬طور که در تحقیقات متعدد مشخص شده است، پرخاشگری و خشونت از سنین خردسالی وجود داشته و در طول زمان تداوم یافته و در نوجوانی و بزرگسالی ادامه می¬یابد (صادقی، احمدی و عابدی، ۱۳۸۱).
بیشترین بروز و ظهور پرخاشگری در سنین نوجوانی است (کاپلان و سادوک، ۱۳۸۷). تحقیقات میزان بالایی از جرم های خشونت آمیز از جمله ضرب و جرح، دزدی، آتش افروزی، قتل و تجاوز را بین نوجوانان نشان می¬دهد. این نوع انحرافات به احتمال زیاد ماهیتی پرخاشگرانه و خشونت¬آمیز دارند.
با توجه به اثرات ناخوشایند رفتار پرخاشگرانه، مدت مدیدی است که عصبانیت و خشونت به عنوان مشکلی جدی در دوران نوجوانی تلقی گردیده و نیاز به بررسی های بالینی و قانونی دارد. نوجوانانی که در مهار خشم خود دچار مشکل می شوند و اغلب رفتارهای خشن از خود بروز می دهند، هدف روش¬های متعددی قرار گرفته¬اند. محققان زیادی در پی تمهیدات و روش هایی برای مهار پرخاشگری و درمان آن بوده¬اند بوده¬اند (فایندلر و اکتون ، ۱۹۸۷).
یکی از روش های رفتاردرمانی شناختی است که در مشکلات رفتاری نوجوانان نیز مداخلات سودمندی ارائه داده و در درمان و مهار خشم نیز کارایی آن مورد تایید قرار گرفته است، دیدگاه الیس و درمان عقلانی- رفتاری- عاطفی می¬باشد. در دیدگاه الیس خشم به علت تاثیر افکار غیرمنطقی بر احساسات و رفتار افراد ایجاد می شود و درمان پرخاشگری نیز بوسیله تصحیح و تغییر افکار غیرمنطقی و جایگزین نمودن افکار منطقی صورت می گیرد (الیس، ۱۹۹۹).
شناخت پرخاشگری مستلزم آن است که نه تنها بین رفتارهای مختلفی که به عنوان رفتار پرخاشگرانه در نظر گرفته می شود تمایز قائل شویم، بلکه تمایز بین تاریخچه و هدف این رفتارها نیز حائز اهمیت است (هنسی و گویرین، ۲۰۰۲؛ ترجمه توزنده جانی، ۱۳۸۴). رفتار پرخاشگرانه کودک تجربه ای روزمره برای کودک و خانواده است که ریشه در ویژگی های خاص هر فرهنگ دارد.
۲-۶-۱-تعریف پرخاشگری
پرخاشگری و خشونت یک پدیده ساختاری و چند بعدی است و دارای کارکردهای مثبت می باشد. در زبان عامه پرخاشگری را تنها به معنای زور ورزی و خشونت به کار می برند ولی چنین استنباطی تنها بخشی از مفهوم پرخاشگری را پوشش می دهد. بنا به تعریف ارونسون، پرخاشگری عملی است که هدف آن اعمال صدمه و رنج به دیگری است (ارونسون، ۱۹۶۹؛ به نقل از محسنی تبریزی، ۱۳۷۹). تعریف خشونت به معنای عام عبارت است از حمله به دیگری. در نتیجه در هر عمل خشنی مفهوم پرخاشگری مستور است؛ ولی همه خشونت ها الزاما به صورت پرخاشگری خودنمایی نمی کنند (شیخاوندی، ۱۳۷۹).
۲-۶-۲-انواع پرخاشگری
پرخاشگری، مفهوم بسیار پیچیده ای است. این رفتار از یک سو، زیر تاثیر عوامل موقعیتی و روانشناختی است و از سوی دیگر، عوامل ژنتیکی و زیست شناختی در استقرار و گسترش آن نقش بسیار عمده ای بازی می کنند. از این رو، ارائه تعریفی دقیق و عینی از این سازه، دشوار است. با این وجود، بارون و ریچاردسون (۱۹۹۴؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۵) در تعریف پرخاشگری، نشان داده اند که، هدف اینگونه رفتارها تخریب و آسیب رسانی به یک موجود زنده و اموال اوست. رفتاری که سبب بروز واکنش های دفاعی و اجتنابی از سوی قربانی می گردد. در پژوهش های فراوانی نشان داده شده است که پرخاشگری یک پدیده کلی نیست، بلکه رفتارهای پرخاشگرانه در چارچوب زیر ریخت¬های متفاوتی بروز می¬نمایند. مویر (۱۹۶۸؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۵) نشان داد که پرخاشگری حتی در حیوانات هم به شکل واحد بروز نمی¬کند. به همین منظور وی چندین زیرریخت از رفتار پرخاشگرانه حیوانات را متمایز کرده است: پرخاشگری شکار، پرخاشگری رقابتی، پرخاشگری دفاعی و پرخاشگری تحریک¬پذیر.
مدل بسیار خوبی که افزون بر گسترش حوزه نظری پرخاشگری به ابزارسازی نیز انجامیده مدل چند بعدی باس و پری (۱۹۹۲) است. آنها پرخاشگری را به سه حوزه کلی تقسیم کردند: ۱) بعد ابزاری یا حرکتی: این بعد به شکل پرخاشگری کلامی و جسمانی نمایان می¬گردد و هدف اصلی آن رساندن آسیب و زیان به دیگران است؛ ۲) بعد عاطفی و هیجانی: این بعد از پرخاشگری که به صورت خشم بروز می¬کند، عوامل و شرایط درونی ارگانیزم را برای برانگیختگی فیزیولوژیک و هیجانی، آماده می¬سازد. بعدی که وظیفه تدارک و آماده سازی رفتار پرخاشگرانه را بر عهده دارد. ۳) بعد شناختی: این عامل که خصومت نام دارد سبب ایجاد احساس غرض ورزی، دشمنی و کینه توزی نسبت به دیگران می¬شود.
مفاهیم خشم، خصومت (کینه توزی) و پرخاشگری را گاهی به جای یکدیگر به کار می¬برند و هنوز ارائه تعریف روشن از هر یک از این مفاهیم و نشان دادن تفاوت¬های آنها دشوار به نظر می¬رسد. با وجود این، می¬توان خشم را یک حالت هیجانی یا احساس درونی ناشی از برانگیختگی فیزیولوژیکی و شناخت و افکار مربوط به کینه¬توزی تعریف کرد (اونیل ، ۲۰۰۶). برای جلوگیری از این سه مفهوم، می¬توان خشم را به عنوان هیجان، کینه¬توزی را به عنوان نگرش در بعد شناختی و پرخاشگری را به عنوان رفتار در نظر گرفت. خشم به عنوان یک حالت هیجانی توصیف کرد که شالوده کینه¬توزی و پرخاشگری را تشکیل می¬دهد. مراد از خصومت یا کینه¬توزی نگرش پرخاشگرانه¬ای است که فرد را به سوی رفتار پرخاشگرانه می¬کشاند؛ در حالی¬که پرخاشگری به عنوان رفتاری قابل مشاهده که با هدف آسیب یا زیان رساندن انجام می¬شود در نظر گرفته می¬شود (دل¬وشیو و الری ، ۲۰۰۴).
بنابراین، رفتار پرخاشگرانه انسان در یک سازه کلی ریشه دارد. سازه¬ای که در سطح می¬تواند به صورت خشم، خصومت، پرخاشگری جسمانی و پرخاشگری کلامی نمایان گردد. این ابعاد پرخاشگری، می¬تواند زمینه بروز انواع آسیب¬های جسمانی و روان¬شناختی را فراهم سازند.

دیدگاهتان را بنویسید