ارتباط خانواده و بیماری مزمن از دیدگاه روانشناختی

خانواده و بیماری مزمن

خانواده در قبال اعضای خود وظایفی بر عهده دارد که چنانچه از عهده‏ی آن وظایف بر نیاید با مشکل مواجه می­شود و نیاز به کمک پیدا می­کند. وظایف خانواده در قبال اعضای خود سه نوع­اند که عبارت است از: وظایف پایه، وظایف تحولی و وظایف بحرانی. وظایف پایه اموری نظیر تأمین خوراک، پوشاک، امنیت و مراقبت بهداشتی را در بر می­گیرد. وظایف تحولی وظایفی هستند که رشد سالم اعضای خانواده را از نظر جسمی و روانی تأمین می­کنند، و بالاخره وظایف بحرانی، مواجه شدن خانواده با حوادث و وقایع غیرمنتظره نظیر تصادفات رانندگی، بیماری یا فوت یکی از اعضاء، از دست دادن شغل، آتش­سوزی و مشابه آن­ها را شامل می­شود. در صورتی که هریک از این وظایف انجام نشود خانواده با مشکل روبرو می­شود (حسینی، ۱۳۱۳).

فقط تعداد کمی از مشکلات خانواده ممکن است استرس‏زا تر از بیماری یکی از اعضای خانواده باشد. شیوه‏ی متعارف در مقابله با بیماری ممکن است نامناسب باشد و به موقعیتی بینجامد که در آن منابع در جهت شکنندگی و جدایی عمل کند. بیماری صعب العلاج نه تنها زندگی بیمار را به خطر می­اندازد بلکه انرژی و منابع دردسترس خانواده‏ی بیمار را به شدت از بین می­برد. آثار این گونه بیماری­ها خیلی بیشتر از اینکه به درون­فرد محدود باشد، شبکه‏ی کلی ارتباط­ها و پیوستگی­های اطراف بیمار را تهدید می­کند. برای گروهی از خانواده­ها، این بحران فرصت­هایی را برای درمان جسمانی و نیز عاطفی ارائه می­دهد و برای دیگران، این بیماری به همه‏ی زندگی فرد آسیب می­رساند (دوهرتی، مک دانیل و هپورت، ۱۹۹۳).

رولاند[۱] (۱۹۹۴) یک مکان شناسی بیماری را طرح­ریزی می­کرد که بر اثرهای گوناگون مشکلات مربوط به تندرستی برحسب شروع و پیامدهای آن، درجه‏ی از کارافتادگی و میزان قابلیت پیش­بینی آن تأکید می­ورزد. هر یک از این عوامل بر نوع و میزان چالش­هایی که خانواده با آن مواجه است اثر می­گذارد، علاوه بر آن، خانواده­ها بر حسب درجه­ای که ساختارها و شیوه­های آنان در سازگاری­های با انواع بیماری­ها موفقیت­آمیز به نظر می­رسد، تغییر می­کنند. خواه شروع بیماری حاد و یا تدریجی باشد بر نوع سازگاری مجدد خانواده اثر می­گذارد. شرایط شروع حاد، مانند ضربه مستلزم آن است که خانواده به سرعت بسیج شود و با استفاده از مهارت­های کنترل بحران به سرعت سازگاری خود را بیابد. در مشکل سلامت، شروع تدریجی، مانند فراموشی، ممکن است به همان میزان حل مسأله و بازسازی نیاز باشد، اما باید اجازه داد این تغییرات در طی یک دوره‏ی زمانی طولانی اتفاق بیفتد. تعدادی از خانواده­ها بهتر از بقیه با تغییرات سریع سازگاری می­یابند. خانواده­ها قادر هستند حالت­های عاطفی شدید را تحمل کنند، در تبادل نقش­های خوب تعریف شده انعطاف به خرج دهند، مشکلات را به طور موثر حل کنند و از منابع خارجی باکارآمدی استفاده کنند. این­ها امتیازهای بیماری تدریجی نسبت به بیماری­های حاد است. شیوه‏ی سازگاری خانواده­های دیگر ممکن است برای تغییر تدریجی مناسب­تر باشد. نمی­توان تصور کرد که تشخیص بین شیوه­های سازگاری با بیماری در خانواده­ها با کارکرد مطلوب و نامطلوب امکان­پذیر باشد. همان خانواده­ای که درجه‏ی بالایی از موفقیت در پاسخ به بحران­ها را نشان می­دهد، ممکن است زمانی که با بیماری درازمدت و رو به وخامت مواجه گردد، غرق شود. دوره‏ی بیماری ممکن است دائمی، پیشرونده و برگشت­پذیر یا پدیدآورنده‏ی رویدادهای ضمنی باشد. در بیماری پیشرونده ممکن است خانواده نیاز به از نو سازماندهی خود به طور مکرر داشته باشد تا معلولیت به مراحل جدی خود برسد. خانواده‏ی انعطاف­پذیر احتمالاً در کنترل این تغییرات موفق است، اما حتی زمانی هم که به بازسازی خود مشغول است ممکن است آنچنان غرق در آن شود که به درمان تغییرات عمیق­تر نیاز باشد. رولاند بیماری دائمی و ثابت را آنگونه بیماری­ای می­داند که پس از رویداد اولیه، ثبات یابد. در این شرایط، خانواده نیاز به سازگاری عمده دارد، اما می­توان فرض کرد که ساختار جدید برای یک دوره‏ی زمانی طولانی کافی خواهد بود. بیماری­ای که در معرض بازگشت یا رویدادی ضمنی از معلولیت باشد، به چالش­های ویژه­ای نیاز خواهد داشت، زیرا خانواده­ها باید برای دوره­های سلامت و بازگشت بیماری از نو سازماندهی کنند. به این دلیل که رویدادهای ضمنی غیرقابل پیش­بینی است، خانواده­ها نمی­توانند همیشه آمادگی تغییر داشته باشند و باید منتظر بحران­های غیرقابل انتظار باشند. نیازهای درمانی در طی زمان تغییر خواهد کرد. نیازهای خانواده درمانی بر طبق پیامدهای مورد انتظار از بیماری متفاوت است. هنگامی که بیماری کشنده است، خانواده­ها اغلب در ارتباط با فقدان قابل پیش­بینی و تعارض­های بین تمایل به نزدیکی با فرد بیمار و دوری از او به کمک نیازمندند. بیماری­هایی که دوره‏ی زندگی را کوتاه می­کند و یا درباره‏ی احتمال مرگ ناگهانی اطمینانی وجود ندارد، اثرهای بسیار پیچیده­ای بر زندگی خانواده برجا می­گذارد. رولاند (۱۹۹۴) می­گوید، در خانواده­هایی که با انواع این بیماری­ها دست و پنجه نرم می­کنند، مسأله‏ی مرگ و میر کمتر برجسته است و برعکس هر روز در زندگی غافلگیرانه­تر می­شود. عدم اطمینان، امکان تعبیر و تفسیر و داشتن انتظارات مختلفی از موقعیت را فراهم می­کند. اعضای خانواده می­توانند برای مراقبت­های بیش از حد، در فاصله‏ی دور قرار دادن و یا نوسانات غیرقابل پیش­بینی بین قطب­های متضاد رفتاری، تصمیم­گیری کنند. بدیهی است که برخی از بیماری­ها و معلولیت­ها، عیوبی را به همراه دارد که اثرهای عمده­ای بر زندگی خانوادگی به جای می­گذارد. خانواده­ها بر طبق طبیعت از کارافتادگی (برای مثال عیب در کارکرد روانی و ذهنی، حسی، حرکتی و یا انرژی) و میزان معلولیت، تأثیرپذیری متفاوتی خواهند داشت (کارلسون، اسپری و لویس، ۲۰۰۵).

زمانی که خانواده­ای از مشکل روان­تنی یکی از اعضای خود گلایه می­کند، ساخت خانواده‏ی مذکور ساختی است که بر نقش­های مراقبتی تأکید بیش از حد می­کند. این خانواده ظاهراً زمانی بهترین عملکرد را دارد که یکی از اعضای آن مریض شود. ویژگی­های این خانواده­ها عبارتند از: حمایت بیش از حد، درهم تنیدگی عاطفی اعضای خانواده با یکدیگر، ناتوانی در حل اختلافات، دلواپسی مفرط برای حفظ صلح و آرامش یا اجتناب از اختلاف و کشمکش، عدم انعطاف بیش از حد. این خشکی و عدم انعطاف، خشکی مبارزاتی نیست بلکه همچون انعطاف ناپذیری آب است که همواره مایل است به حالت اولیه­اش بازگردد. این خانواده­ها همانند همسایه­های بی­آزاری هستند که جنگ و دعوا راه نمی­اندازند، بسیار وفادار و حمایتگر هستند و خانواده­ای دلخواه به نظر می­رسند. یکی از مشکلاتی که این خانواده­ها با درمانگران در میان می­گذارند، این است که آنها خیلی خوش مشرب هستند و مشتاق­اند که پاسخگو باشند. درمانگر ممکن است احساس کند که آنها درحال همکاری با وی هستند، اما مکرراً پی می­برد که در برابر مشکلات این گونه خانواده­ها و از نتیجه­گیری زودهنگام و ساده لوحانه­اش درباره‏ی نگرشی که آنها برای حفظ صلح و آرامش به هر قیمتی دارند ناکام و درمانده شده است (مینوچین و فیشمن، ۱۹۴۶).

خانواده­ها به شیوه‏ی بسیار متفاوتی با بیماری مزمن کنار می­آیند. برخی خانواده­ها بر اثر بیان احساسات به صورت صریح، به یکدیگر نزدیکتر و با هم صمیمی­تر می­شوند. در برخی دیگر، رنجش و آزردگی به وجود می­آید و بیمار به صورت منبعی برای تنیدگی مداوم و بار سنگینی بر دوش خانواده در می­آید. سازگاری خانواده قبل از بیماری، احتمالاً عامل بسیار مهمی در سازگاری بعد از بیماری است. فشارهای بیماری و ناتوانی، ممکن است باعث شود که یک خانواده متحد و باثبات، تمام توان خود را در جهت روبرو شدن با بحران­های بیماری و سازگاری با آثار درازمدت تغییرات زندگی که از بیماری ناشی شده است بسیج کنند. در یک سیستم خانوادگی که عملکرد خوبی دارد، اعضای آن با نقش­هایشان در ارتباط با یکدیگر سازگاری می­یابند، تا با مشکلات برآمده از بیماری و ناتوانی کنار بیایند (لاوی، مک کابین، پترسون، ۱۹۸۵؛ شوئنک، هاگز، ۱۹۸۳؛ تورن، ۱۹۸۵، به نقل از دیمائتو، ۱۹۵۲).

بیماری ممکن است پیامدهای فراگیری برای خانواده داشته باشد، پیامدهایی که باید تشخیص داده شده و به آنها رسیدگی شود و حتی الامکان از آنها جلوگیری گردد چرا که دفاع­های انعطاف ناپذیر، انکار و عدم حل تعارض، باعث می­شوند که علائق خانواده به عنوان یک واحد اجتماعی تأمین نشود (مینوچین، ۱۹۷۴).

به لحاظ اهمیت و دامنه‏ی فراگیر کیفیت زندگی در حوزه‏ی روانشناسی سلامت، عوامل مؤثر بر آن مورد کنکاش بسیار قرار گرفته­اند. تاکنون تأثیر عواملی همچون جنسیت، هوش، نیازهای معنوی، سلامتی خود و دیگران، فعالیت­های اوقات فراغت، کار و زندگی اجتماعی، خانواده، خویشاوندان و شاخص­های عینی و جمعیت­شناختی بررسی شده است. در میان عوامل اجتماعی، نقش خانواده و ویژگی­هایی همچون تمایزیافتگی اعضای آن از خانواده‏ی اصلی، در شکل­گیری کیفیت زندگی بسیار اساسی به نظر می­رسد، چرا که با افزایش این شاخص در خانواده، هریک از اعضا می­توانند از کیفیت زندگی مطلوب­تری در همه‏ی ابعاد زندگی بهره­مند شوند. بررسی تیپ­های شخصیتی نیز فاکتور دیگری است که درصورت تأیید فرضیه‏ی پژوهش حاضر و ارتباط مستقیم بین آن و سطح تمایزیافتگی افراد خانواده می­توان به شیوه­ای آسان­تر به احتمال نیاز افراد خانواده برای خانواده درمانی از طریق افزایش سطح تمایزیافتگی کمک کرد.

 

[۱] Rolland

92

دیدگاهتان را بنویسید